به مردی که دوستش دارم
شهر با پرده های خاکستری اش
کنار زده شدو
استخوان های باکره
از گور های حجاز بیدار شدند
شب در اسارت تو بود
به گواهی موریانه ها و
مرگی که از بسترت زنده بیرون آمد
آمدی و
من چقدر می ترسم
که پشیمان باشی
وقتی تاریخ چمدان هایش را بسته است
دستش را سایه بان کرده
دور شدن ایستگاهی را تماشا می کند
که از قطارها
جا مانده است
درانتهای داستانی که دو برادر
به هم خیره شده اند و
تقدیردر این است
که آنکه زودترشلیک می کند
برای همیشه خواهد مرد
دشمن کدام سوی جبهه می جنگد؟
وقتی پرنده ها هم
زیر بار گلوله ها شانه خالی می کنند و
این شهر
شهر بی دفاع
بی چشم داشت معجزه ای
در هراس همیشگی از سپاه ابرهه
از خواب می پرد
با این همه
مادرم هر صبح
جهان را
از زیر قرآن بدرقه می کند
تا من
سالم به مقصد برسم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:22 توسط سیدمحمدآتشی
|
درخیال استجابتهای روزانی مرغ آمین رابدان نامی که اوراهست می خوانند مردم "نیما"