تبليغاتX
سیدمحمدآتشی
)

افق

نقطه چین

پرنده ها...

(۲)

به عصایت می اندیشی

یا صف موریانه ها

(۳)

عقربه ها

قیچی زمان

(۴)

چتر

برای باران

برای گریه

(۵)

نسیم

یادت را

در گیسوانم می وزد

(۶)

باد

آخرین برگ را رو  کرد

زمستان

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 15:30 توسط سیدمحمدآتشی |

صد زخم درآغوش نشابورتوبود
رزها همه تن پوش نشابورتوبود 
دربلخ وبخاراوسمرقند نبود
تقدیرکه بردوش نشابورتوبود 

۲) 

من باتوکه باشم ته دریا شدن است
هرقطره اشکم همه معناشدن است
وقتی که جهان نیز شبی پرخطراست
دیدارتوای صبح چوپیداشدن است

  

 ۳)

آن یارکنون مشق چنین داند ومن
درمنزل اوعشق فقط ماند ومن
قونیه پرازیادمعانی ومی است
تاپیرخراسان عجم خواندومن

 ۴)

آن پنجره ..ای مهرچرابسته هنوز؟
دیدارتونزدیک ،وتن خسته هنوز
 دستی بزنم باتو،اگرهابرود
بنگرکه چه بارد دل وابسته هنوز.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 23:18 توسط سیدمحمدآتشی |

1)

Douces figures pojgnardees

Cheres levres  fleurles

Mia

Mareye

Yette

Lorie

Annhe

Et toi

Marie

Ou etes

Vous o

Jeunes

Glles

Mais

Pres dun

Jet deau gui

Pleure et gui prie

Ctte colombe sextasie

 

"کبوترزخم خورده"

ای چهره های نرم چاقو خورده

ای لب های عزیز وشکوفا

میا

ماره

یی یت

لوری

آنی

وتو

ماری

ای دخترها کجایید!؟

شاید

نزدیک فواره ای

که دست به دعا می گرید

کبوتردرجذبه فرو می رود.

2)

 

Tous les souvenirs de naguere

Omes amis parties en guerre jaillissent vers le firmament

Et vos regards en leau dormant

Meurent melanco liguement

Ou sont ils brague et max Jacob

Derain aux yeux gris commelaobe

Ou sont raynal bhlly dalize

Don’t les noms se melano olisent

Comme des pas dans une eglise

Ou est cremnitz guisengagea

Peut etteils mortsdeja

De souvenirs mon ameest pleine

Leget deau pleure sur ma peine

Ceux gui sont parths a la guerre av nobd se batten maintenant

 Le soir tombe osanglante met

Jardins ou saigne abondamment le laurier rose fleur guerriere

 

"فواره"

تمام گذشته های به یاد ماندنی

رفقایی که به جنگ رفتند

می پرند به سوی کهکشان

وچشمان شما به آهستگی

اندوهگین می میرد

کجا هستند"براک"و"ماکس ژاکوب"

"دورن"با چشم های همجون سپیده دمان

کجا هستند"رنال""بی یی"و"دالیز"

که نام آنها چون گامی در کلیسا اندوه می ریزد

کجاست"کرم نیتس"که داوطلبانه رفت

شاید آنها مرده اند

روح من از یاد آنها لبریز است

وفواره برای اندوه من می گرید

انها که به جنگ رفتند

اینک در کجا می جنگند

شب می آید ای دریای خونین

وگل رز دز آن خون می چکاند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 22:34 توسط سیدمحمدآتشی |

تو خیال می کنی

که این شعر

به سادگی خوانده می شود؛

اما واقعیت این است

که این نوشته

از یک شعر فراتر می رود

این دشنه ی گدایان است،

یک گل ِ لاله است،

سربازی ست که مادرید را

قدم رو می پیماید

این نوشته تو هستی

بر بستر مرگت،

این نوشته "لی بای" است

که زیر زمین می خندد

این نوشته شعری نفرین شده نیست.

اسبی ست که به خواب رفته

پروانه ای ست

در ذهن تو؛

جولانگاه شیطان است.

 تو

این نوشته را بر صفحه ی کاغذ

 نمی خوانی

این صفحه است

که تو را می خواند

حس می کنی؟

مثل یک مار کبری ست

عقاب گرسنه ای ست

که اتاق را دور می زند.

 این یک شعر نیست،

شعر ها کسالت آورند

و آدم را به خواب می برند.

این واژه ها

تو را به سوی جنونی تازه می رانند.

 تو رستگار شده ای

و تو را در گستره ی نوری خیره کننده نشانده اند.

 حالا

فیل با تو رویا می بیند

و طاق آسمان

خم می شود و می خندد.

 حالا می توانی بمیری

با شکوه و پیروزمند

آنگاه که صدای موسیقی به گوش می رسد،

آنگاه که موسیقی می شوی،

نعره زنان

نعره زنان

نعره زنان

  ( متن انگلیسی را میتوانید اینجا بخوانید )

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 11:5 توسط سیدمحمدآتشی |

 

استوا

طرف تو
برف می بارد
قهوه ی سیاه سفارش می دهی
گوشی ات روی دیوار چین به لرزه در می آید
انگشت ات  قایقی را در اقیانوس آرام غرق می کند

طرف من
روز است
چای دارچین سفارش می دهم
باید ستون فقراتم را به حالت اول برگردانم
زیر سیگاری  میان مان
از تنه ی درختی در استواست

زمین به دور خودش می چرخد
فنجان ها و فندک و
قدم هایمان  به هم نزدیک می شوند
کوه ها محو می شوند
مه رفته است

حرف می زنیم
و زمین
میز کافه ای است
در خیایان هفت تیر
که از چرخش باز نمی ایستد

آخرین مشتری های کافه ایم
که زمین را ترک می کنیم
همانطور که می چرخیم
با سرخوشی
در حالیکه خطوط لب هایمان
بر فنجان ها
نقش بسته است

زمین چشم هایش را پوشاند

دو طرف خیابان
پر بود از سربازان چوبی
با روبان های سیاه
در چشم هایت تصویر رودخانه ای شنا می کرد
هر کسی می توانست به ماهی ها بیندیشد
اما من به قایقی می اندیشیدم
که از مرز می گذشت

گفتی سرت را میان گل های زرد و نیلی دفن کنند
می ترسیدم دستم میان پاهای اسب
گیر کند
می دیدم که آن ها را از میدان ها دور می کنند
زمین می سوزد
و بوی علف سوخته
اسب ها را رم می دهد

چگونه او را به خانه بر گردانم
با گلوله ای که میان جمجمه اش نشسته
و خون که راه های بینی و دهان و
جنگل ها را مسدود می کند

هر کسی می توانست به مرگ بیندیشد
اما من دهانی را جستجو می کردم
که لحظه ی بعد بازتر شود
و جهان پر ازعطرهای غریب بود

خون در رگ های روسری ام جاری شد
از موهایم چکید
می خواستم زنی را نجات دهم که آن طرف خیابان
تا مرگ می رفت
و زمین
پر از پاها و پوتین ها بود

صدای کودکی در سرم می پیچد
که دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد
و روبرو رگبار گلوله بود
دست هایش یکی یکی افتادند
انگار برگ درخت ها بودند
و زمین
چشم هایش را با آنها می پوشاند

هر کس می توانست برگردد
اما من آغوشی را جستجو می کردم
دهانی نیمه باز
کسی که از مرز می گذشت
و پشت سرش
حصار آتش بود

خون از موهایم می چکید
نمی توانستم به آن کس که می رود
دسته گل سفید بدهم
نمی توانستم پاهایم را تا ابد در آب رودخانه نگه دارم
و ماهی ها یکی یکی روی آب آمدند

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 22:42 توسط سیدمحمدآتشی |

  

 باید شعری بنویسم

 پس این واژه ها پنهان ات کنم

خوشحال باشی از لبخندی که به صورت ام چسبانده ام

پکی عمیق تر به سیگار خاموش ام بزنم

زمان را نگه دارم برایت

عجله ای نیست

حال که نمی خواهیم به جایی برسیم

چند جرعه مانده تا فال این فنجان

برخیز!

این خواب چپ است

 تعبیرش

که وقت و بی وقت

حوالی شعرهایت پرسه می زنم

شاید شعری بنویسم

تا پس واژه هایش پنهان شوم

فقط نمی دانم چه کنم

با لبخندی که به صورت ام چسبانده ای.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:23 توسط سیدمحمدآتشی |

 

بعد از نهضت فروغ فرخ زاد شعر زنان وارد مرحله اي تازه شد كه به تبع آن شاعران زن با  يگري و ممارست ويژه اي خواستار نگاهي ديگر به توانائي زن درحوزه ادبيات شدند بنابراين عوامل اجتماعي درترويج چنين قاعده اي تاثيرات بالقوه اي داشت شعر زنان بعد از انقلاب مشروطه داراي هويت و شناسنامه شد. با مقايسه اي اجمالي و مطالعه دقيق آن روزها به اين نتيجه خواهيد رسيد اگر شعر امروز زنان با اقبال ويژه اي مواجه شد به اهتمام نسلي بود كه اين مسير پر پيچ خم را با دشواراي هاي فروان به پايان رساندند امروزه در هر كوچه اي و برزني شاهد انتشار شعرهاي درخشان و تاثير گذار نسل امروز هستيم. با اين مقدمه و تمهيدات شايد سخن گفتن از شعرهاي كتايون ريز خراتي كار ساده اي نباشد اغلب شعرهاي اين شاعر جوان داراي ظرفيت هاي بي بديل است كه در نوع خود نشان از آگاهي اين شاعردارد كه در تعاطي مرزهاي ناممكن شعر، از جهاني سخن مي گويد كه شايد در هيچ نقشه اي نتوان از آن سراغ گرفت.

 از آنجا كه رابطه دال و مدلول امري كاملن اختياري به حساب مي آيد شعرهاي اين مجموعه بر حول اين دو محور مهم مي چرخند و به صورت يك شبكه درهم تنيده با اجزاي مشخص در تعامل اند و با هماهنگي بار استعاري و معنايي متن را به دوش مي كشند. نيچه همواره تاكيد مي كرد كه تبار واژه ي Interpretation)) در آمدي به معناست يا پيوستي به معنا و نه رسيدن به معنا ،حتي خود سوسورنيز معنا را نشان تمايز مي دانست و معنا را بدون وجود يک نظام کلي غير ممكن مي دانست با اين حال معنا محصول تمايز است. ساختار منسجم و تقابل هاي ديالكتيكي در شعرهاي ريز خراتي نيز باعث شکل گيري  معنا در سطوح مختلف مي شود و اين حركت با جزئي نگري آغاز مي شود و نقش گزاره ها در به وجود آوردن تمايز رفتاري برانگيخته و آگاهانه با زبان است.      

 سكوت / مثل فشنگ خشاب ها را پر مي كرد / به هم كه رسيديم / قلبمان تيرباران شده بود ص 101

 شعر امري زيباست با نگرش منطقي به پديده ها همه چيز را نمي توان قاعده مند توصيف  كرد يكي از انگيزه هاي حقيقي شاعر به نمايش گذاشتن ارزش زن در موقعيت هاي مختلف  و تاثير نقش زن در باروري و تحقق آمال بشريت از ديروز تا امروز است به همين منظور شاعر با مهر مادرانه اي سرشت انسان مدرن را ، به تصوير مي كشد در حالي كه با مولفه هاي حسي و فلكلوريك توجه خاصي به بومي شدن شعر دارد همان گنجينه اي كه نيما به نسل هاي بعدي تاكيد مي كرد.

 از پنجره هاي مشبك و رنگي / هر شب / به زني نگاه مي كنم / كه روي يك لحاف دونفره / مرواريد مي دوزد ... مريم هاي باكره مسيح مي زايند / پنجره ها / مشبك و دايره اند / و عالي قاپو سقف آينه دارد ص37

 بايد خاطر نشان كرد كنش هاي گفتاري و دوري جستن از شكل نوشتاري ، رويكرد شاعر را تغيير مي دهد و به روشني مي شود جنس كلام و تغيير لحن را در وضعيت مناسبي بررسي كرد اغلب شعرهاي اين مجموعه آن قدر زنانه اند كه شاعر با تصاوير بكر ظاهر فريفته اي به متن مي دهد و به انضمام كشف هاي شاعرانه امكاناتي بايسته اي  را در اختيارمخاطب قرار مي گيرد.

 تو ني زدي / كه پروانه ها روي گل هاي دامنم / پيله شكافتند / و ظهر درخت توت از چرت بي گاهش پريد  ص 76

 فرماليسم ها براي درك صحيح متن، شكل ساختاري متن را مورد واكاوي قرار مي دادند چرا که تاکید این مکتب بر الگوهای ظاهری متن، فنون ادبی و عریان سازی مهارت مولف خلاصه مي شد كما اين كه محتوا و تاريخ بيشتر مورد توجه نبود، اما شعرهاي ريز خراتي ضمن اين كه داراي فرم مناسب هستند به لحاظ محتوا نيز از قانون خاصي تبيعت مي كند و ساز كار آن بر حول نشانه ها مي چرخد و گاهي اين فضاي سيال بر شعرهاي او سايه اي سنگين مي افكند و به نظر مي رسد شاعر بيش از حد معمول شتاب زده عمل مي كند.

 درختي كه برمن خم مانده بود / شكست / بنفش بزن / صورتي روي نرده ها / قلبي سرخ از وسط سيب شده است قل مي خورد مي خورد / تا در شاخه هاي دامن زني فرو رود ص 77

 يكي از محسنات  شعر روزگار ما جنبه هاي فردي و چگونگي درگيري شاعران براي رسيدن به فضاي تازه و به تملك در آوردن زبان و انديشه است نخستين گام موثر براي رسيدن به چنين جايگاهي كه جنبه جامعه شناختي دارد تبارشناسي و سنجيدن تناسب روزگار شاعر است به همين منظور از نقاط  قوت وشگفتي ساز مجموعه حاضر كه در قرائت هاي مختلف بسيار پر اهميت جلوه مي كند بر هم زدن روايت خطي ست شاعر آن چنان نا آرام است كه مي خواهد جهان پيرامون خود را با روال غير طبيعي به رخ بكشد و نحو گريزي هاي سبكي و نگاه استعلايي به امور موجود التذاذ خوانش متن و تاويل آن را به شكل فزاينده اي بالا مي برد و بدويت آن كاملا خصوصي و شخصي مي باشد.

 پتو را كشيده روي سر / و من / فكر مي كنم / چقدر مي توانست مرده باشد / پيش از اين چشم هايش را گشوده بودم / پوچ  پوچ / و دانه هاي خشخاش / كه ميان مژه هايش قي مي كرد / من به او معتاد شده بودم / و هر روز با بخار ريه هايش / متصاعد مي شوم ص 83

 شكسته شدن پرسوناها ، و رنگين شدن جغرافياي كلمات به سبب تخطي از قاعده هاي زباني به زيبايي در خوري رهنمون مي شوند و در ژرف ساخت متن با الگوهاي ثبيت شده اي مواجه مي شويم كه در جهت تداعي آزاد معاني در متن تعبيه شده اند و اين مكانيزم به اجراي بهتر شعر كمك شاياني كرده است.

 هر شب به پنجره ي بسته / كبوتري شليك مي شود / اتاق پر از زناني ست/ كه هر يك سربريده ي تو را در سينه بند خويش پنهان كرده اند / موهايت را نوازش مي كنم / سربازها از سيم خاردار گذشته اند ص 104

 كتايون ريز خراتي را بايد شاعر تنهايي  و سكوت دانست لحن آرام و هم آوايي با كلمات در اغلب شعرها بيانگر روح سركش و زنانه اوست اين مشخصه در خلق و بازانديشي ابژه ها به زيبايي مستحيل مي شود و ادارك تازه اي را در چشم انداز متن نمايان مي كند و اصالت چنين انديشه اي ستودني ست.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:45 توسط سیدمحمدآتشی |

dd5087spoilt-for-choice-posters

من و خواهرم
از خیابان رد می شدیم
مادرم
ماهی ظهر عید را سرخ می کرد
پدرم جا کفشی را مرتب می کرد
پسرم دست های پدرش را می کشید

آن ها دو برادر بودند
من و خواهرم
عاشق یکی از آن ها شدیم
ماهی سرخ شد
و کفش ها واکس خورده و براق

پسرم
پدرش را در نقاشی جا گذاشت
قلب خواهرم شکست
کنار من

به آن طرف خیابان که رسیدیم
هنوز هر دو
تنها بودیم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:19 توسط سیدمحمدآتشی |

paintforkaty
وقتی هنوز جوانی و
ناخن هایت برق می زنند،
به تکان دادن  انگشت هایت ادامه بده.
حالا که روی جهانی کوچک نشسته ای
و آرزوها دور کمرت می چرخند،
مثل حلقه ای انسانی
که زن های رنگین پوست شکل داده اند
کافی است لیوان شیری  از دستت بیفتد.
تو فقط صورت هایی با ماسک های سفید می بینی

هر شب
قطاری از میان دهانت می گذرد
دندان هایت بر ریل ها می سایند
می ترسم بیدارت کنم
و مردی خودش را به بیرون پرتاب  کند

ای کاش می توانستم آن‌ها را محو کنم
وقتی باران سیل آسا می بارد
و پشت پنجره
هنوز جوان هستی و
باران که  بر صورت ات ضرب می گیرد
آوازش بلند تر از پیانویی است
که نیمه شب ها
پسری با صدایی غمگین می نوازد.

نزدیک تر که می آیی
می توانم جای بوسه ی مارها را ببینم
می توانم آن ها را بشمارم
کاش قارچ ها آن‌قدر زیبا نبودند
ای کاش این‌چنین زیبا نبودی

امروز صبح
بعد از رفتن تو
قفسه های یخچال را دستمال کشیدم
ته سیگارها را دور ریختم
روبروی جای خالی ات چای خوردم
باران قطع شده بود
خیابان ها را شسته بودند
تو ظهر برمی گردی
و من در سال هایی دفن شده ام
که سر کلاس
آناتومی گردن و تنهایی و جوانی ات را ترسیم می کردی
درد مهره هایت را حس می کنم
مادرم را باور می کنم
که با پاکت های میوه و شیر
از پله ها بالا می رود
و جوانی اش در بیداری ام سرگردان است

ای کاش می توانستم همه چیز را عوض کنم
پیراهن ها را دور بریزم
شغلم، رشته ی تحصیلی ام
ساعت خوابم،  قرص هایم را عوض کنم

کاش زمان آرام می گذشت
گاه به پشت سر نگاه می‌کرد
و شیشه های خالی از عسل را به من بر می گرداند
می خواهم دوباره زنبور بگیرم
کاش به عقب نگاه نمی کردم و
هیچ خیابانی دست‌انداز نداشت
ای کاش ماشین ها آینه ی بغل نداشتند

وقتی هنوز جوانی می توانی ریسک کنی
عشق مردی را قبول کنی که دو برابر تو سن دارد
یا عاشق پسر بچه ای باشی
که سر پیچ ها تند می راند
و نمی داند ناخن هایت
برق نمی‌زنند
زمان به شتاب می گذرد
مثل خیابانی  که پشت سر می گذاریم
و همیشه کسی پشت چراغ قرمز
کیفش را از یک شانه به شانه ی دیگر می اندازد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:15 توسط سیدمحمدآتشی |

شعر معاصراسپانیا،گرچه گستره وموقعیت ومعروفیت موسیقی رانداردوبه اندازه گیتاراسپانیا جهانی نشده است،امادردانه شاعری دارد به نام"فدریکوگارسیالورکا"که چون نگینی نه تنهادراسپانیا،بلکه درتمام جهان می درخشد.زندگی پرشوراوسوؤه مناسبس برای نویسندگان ،شاعران وفیلم سازان شده است.

لورکا هرگزیک شاعرسیاسی نبود،ولی نحوه برخورداوباتضادهاوتعارضات درونی اسپانیابه گونه ای بودکه وجوداورابرای فاشیست های هواخواه فرانکو(دیکتاتوراسپانیا)،تحمل ناپذیر می ساخت،...وبی گمان چنین بودکه درنخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا،درنیمه شب 19اوت1936،به دست گروهی ازاوباش "فالانژ"گرفتارودرنزدیک زادگاهش به فجیع ترین صورت تیرباران شد،بی آنکه هرگز جسدش به دست آید،یاگورش بازشناخته شود.

لورکا اکنون جزئی ازخاک اسپانیاست.

 

-عقابان کوچک!(باآنان چنین گفتم)

گورمن کجاخواهدبود؟

-دردنباله ی من!(چنین گفت خورشید)

درگلوگاه من!(چنین گفت ماه).

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:11 توسط سیدمحمدآتشی |

نوعی فضا سازی وشخصیت پردازی تازه درساخت فیلم های وسترن پدیدآمده که تامل برانگیز است .اسب های قوی وزیبا جای خود رابه ماشین وموتورسیکلت داده اندوشهرهای کوچک متعلق به قرن 19 ،دربیابان های برهوت تگزاس و لاس وگاس وصحرای آریزونا،باجمعیت اندک وخانه های چوبی ویک رستوران ،که معمولادرآنجا هفت تیر کشی شروع می شد ویک بانک وتعدادی گاوچران ،جای خودرابه شهرهای مدرن قرن21 ،مثل نیو یورک ولس آنجلس و...با فضای فراوان و سبزاماآمیخته با مهندسی هندسی وسیمانی آپارتمانی داده اند.

دیگرازفضای نوستالژیک وزیدن بادوگردوغبارکه قهرمانان رادرهاله ای از غم وترس فرو می برد ،خبری نیست.اما.. .لباس ها وچکمه ها وحرکات تغییری نکرده اند .

حالا قهرمان این نوع فیلم ها در کوچه ها وخیابان هاوآپارتمان ها با حریفان خود روبرو می شوند،وعلاوه بر قدرت بدنی ومشت زدنهای فراوان به سروصورت دشمن که در فیلم های قبلی زیاد می دیدیم ،گاهی ازفنون رزمی همراه با پریدن های هنگ کنگی استفاده می کنند .هفت تیر کشی وچرخاندن هفت تیر به دور انگشتان هم که جای خود دارد.

پوشش آنها متفاوت است با نوع پوششی که در فیلم های گنگستری استفاده می شود.یعنی فضای وسترن فیلم کاملا حفظ می شود.موسیقی این نوع فیلم ها آمیخته ای ازموسیقی فیلم های قبلی وجدید است به طوری که ذهن شما رادربین قرن19وقرن21شناورمی سازد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:0 توسط سیدمحمدآتشی |

زیبایی جای خود رابه یک نوع خوشگلی خشن و خوش دو رگه هایی داده است که تحسین آنها انکارناپذیراست!

 

بله....سیاهان دارند بازار ترانه و موسیقی غرب مخصوصا آمریکا راتسخیرمی کنند؛البته این هجوم بی سروصدا،ازچند دهه پیش شروع شده!..ومگرنه اینکه مایکل جکسون ویا جرج مایکل،سیاهپوست هستند.صدای بم که خیلی سریع می تواندبه صدایی زیرومتضادتبدیل شود،بایک نوع موسیقی خاصی که ریشه درموسیقی آفریقایی دارد،همراه با سادگی،اماسرشارازتحرک،رمز موفقیت آهنگ هایی است که سیاهان اجرا می کنند.تحرک در نماهنگ های آنها به حدی است که ذهن وفکرمخاطب به تجزیه و تحلیل آنهانمی رسد!مگرباچندباردیدن و شنیدن....

 

خواننده ی سیاهپوستی در آهنگی جمله ی کنایه آمیزی داردبه این مضمون"من دیروزبرده اربابم بودم،امروزآقای خودم هستم وفرداارباب شما!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:43 توسط سیدمحمدآتشی |

تنها یک بار دیگراورادیدم ؛موقع تعویض هواپیما توی فرودگاه ،بایک بچه وپیتر. هیچ تفاوتی با دیگران نداشت!!!

 

این کلام پایانی فیلم" زیان" است که از زبان پدر مارتین بیان میشود.او که وزیر کابینه در دولت انگلیس است ،عاشق آنا نامزد پسرش مارتین می شود!بعدازمروریک سری جریانات عاشقانه وپورنو،ناگهان مارتین پدرونامزدش رادربستر میبیند!ازتعجب عقب عقب میرودو ناخواسته ازپله های آپارتمان نامزدش فرومی افتد ومی میرد!

آنابه خانه مادرش میرودمادری که قبلاخطراین رابطه رابه پدرمارتین گوش زد کرده بود .پدرمارتین هم که حالا خانواده اش متلاشی شده است ازوزارت استعفامی دهد ودرمحله ای دورافتاده زندگی فقیرانه ای را درپیش می گیرد.

مقصراصلی آناست!چراکه پدرمارتین دوبارتلاش کرد ازاوجداشود وحتایک باربه اوپیشنهادازدواج داداماآنانپذیرفت.

مسائلی روان شناختی درفیلم مطرح میشد که ریشه تمام گرفتاری های آدم های فیلم بود.آنامرابه یاد نویسنده بزرگ انگلیسی ویرجینیاوولف انداخت ،صاحب کتاب" اتاقی ازآن خود"،( که این کتابش باعث به وجود |آمدن جنبش فمنیستی زنان شده است) .وی نیزدرنوجوانی درگیرمسائلی جنسی شده بود که تا پایان عمرش گریبانش رارهانکرد.گرچه پایانی خوشترازخودکشی هم برایش رقم نخورد !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:40 توسط سیدمحمدآتشی |

ادوارد البی نمایش نویس نوگرای امریکایی گفته است "نوشتن وتایپ کردن برای من کار سخت و آزاردهنده ای است"متوجه منظورفیزیکی و رفتاری او هستم ،اما من اگرننویسم می میرم!به قول آلبرکامو:"باید زیست و خلق کرد"....گاهی مالامال ازنوشتن می شوم طوری که اگرننویسم،ذهنم سرریزمی شود!بدبختی وقتی پدید می آید که مطالب ذهنی ات فراموش شوند،به همین خاطر همیشه باید قلم و کاغذ م مهیا باشد.سختی کار وقتی است که بخواهی طبق گفته هرمان هسه، به آنجه در درونت هست جان ببخشی......ومگر نویسندگان و شاعران غیر ازاین هدفی می توانند داشته باشند!؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:43 توسط سیدمحمدآتشی |

سوژه فیلم"بی وفایی"تکراری است(عشق ،تعهد،ووفاداری به خانواده)، اما به طرزجالبی غیرمتعارف!ازاین جهت که به نظر من تقابل فرهنگ فرانسوی با فرهنگ آمریکایی است.شعروادب فرانسه باآن همه نویسنده و شاعر سرشناس،درخششی غیرقابل انکاردارد.دراین قیاس تکلیف آمریکایی ها روشن است.جه کسی می تواند ویکتور هوگو،آلبرکاموا،گیوم اپولینر،ژول ورن،انوره دوبالزاک،و...نادیده بگیرد؟

درسیاست هم فرانسوی ها همیشه مستقل تراز اروپائیهاوآمریکایی هارفتار کرده اند.(گرچه سارکوزی رئیس جمهور فعلی فرانسه به خراب کاری هایش دارد ادامه می دهد).

بادیدن این فیلم ذهنیت من نسبت به فرهنگ و اخلاق فرانسویها تکانی خورد!فیلم به شدت حرفه ای ودرصداگذاری بی نقص می نمود،مخصوصا درصحنه هایی که باد به سرعت می وزید.تکلم انگلیسی بازیگران فیلم بسیار سریع بود؛طوری که خیلی از کلمات وجملات، کامل ادا نمی شد.

نماهای مربوط به جوان مجرد کتابفروش و زن متاهل یعنی کنستانتین ودرگیری شدیدآنها با باددیدنی وماندگارند..انگاه که دراین وضعیت با هم آشنا می شوندوفیلم رابه جریانی دو ساعته تبدیل می کنند....

ودوبرش زیبای دیگریکی وقتی که کنستانتین به دوتاازدوستانش برخورد میکندومجبورمیشوددرکافه سرچهارراه ،نزدیک خانه جوان کتابفروش،باآنها قهوه بنوشد! درحالی که جوان هم به همان کافه می آید....ودیگری وقتی شوهرکنستانتین جوان رامی کشدوجسدش رادرصندوق عقب ماشینش مخفی می کند..وبعددرخیابان ماشین دوستش با اوتصادف می کندوبه شدت به صندوق عقب ماشین او می زندوصندوق باز می شود...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 7:57 توسط سیدمحمدآتشی |

سیاهپوستان آفریقایی که به عنوان کارکشی وبردگی توسط سفیدپوستان اروپایی به آمریکاآورده شدند درطی سالیان درازخودصاحب تمدن وفرهنگ سرشاری گشتند .یکی ازبارزترین نمونه های این فرهنگ وتمدن شعرآنهاست که دغدغه های اصلی آن؛تبعیض نژادی،غم غربت،غرورسیاهان،تنهایی ورنج وشادی هایشان است.آنها درشعرهایشان وزن وآهنگ های موسیقی آمریکایی-آفریقایی وتلفیق آوازهای خیابانی وموسیقی جازرابه کارگرفتندوبه تجزیه وتحلیل وبیان وتشریح حالات وجنبه های گوناگون زندگی خودپرداختند.ازشماربرجسته ترین رهبران فرهنگ سیاهان آمریکا،"لنگستن هیوز"(1967-1902)است که به وی" ملک الشعرای سیاهان"لقب داده اند.

نمونه ای از اشعارهیوز:

"هشدار"

سیاهان،دلپذیرورامند

بردباروفروتن ومهربانند

الحذرازروزی که شیوه دگرکنند!

 

نسیم،برگستره ی پنبه زاران

همواره می وزد،

الحذرازروزی که درخت ازریشه برکنند.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:52 توسط سیدمحمدآتشی |

سلمان هراتی درروستای "مرزدشت"تنکابن متولدشد.دوران تحصیل ابتدایی رادرروستایش گذراندوازسنین نوجوانی باقلم ودفتروکتاب انس والفت گرفت.ازهمان ابتدای جوانی،به دلیل فقرمادی چه بسیارکه برای گذراندن معاش به شاگردی می پرداخت ویاباچوپان های محلی(گالشها)به چوپانی می رفت وازهمین رهگذرباترانه های محلی آشنایی پیدامی کرد.ازسال1352به نوشتن روی آوردوسرودن شعررابه تجربه نشست.فوق دیپلمش رادرسال1362دررشته هنرگرفت وبلافاصله به کارتدریس "هنر"درروستاهای تنکابن مشغول شد.ازسلمان هراتیسه مجموعه شعربانام های"ازاین ستاره تاآن ستاره"،"ازآسمان سبز"،و"دری به خانه خورشید"به چاپ رسیده است.سلمان درآبان ماه1365 درراه رفتن به مدرسه براثرتصادف جان باخت.شعروی ازصمیمیت وخلوص وبی پیرایگی موج می زند.درباره ی وی سروصداوشعارهای زیادی مطرح می شود که بیشترمربوط به تعهدشعری اوست.

«دریایی»

بایدازعادت صحرابگریزم

باید...

صحن خاکستری صبح

فضایی است به دروازه ی نور

وطن من دریاست

وای،وافریاد

روزگاری است که همصحبت باخاکم من

درک این لحظه مرامی شکند

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:45 توسط سیدمحمدآتشی |

اسلاومیرموروژکSlawomir Morozekنویسنده ونمایشنامه نویس لهستانی،متولد1930که آثارطنزاوسخت مشهوراست،برای آنکه جدی بودن مسایل سیاسی رابه خواننده ی خودالقا کند،فانتزی ومهملات رابه کارمی گیردوباپرداختی تازه درمعرض قضاوت آدمیان قرارمی دهد.بیشترداستان های کوتاه این نویسنده درمجموعه ای  به نامSlonکه بعدهاترجمه ی آن به انگلیسی(1962)منتشرشدونام فیلElphantبه خودگرفت،گردآمده است.نمایشنامه های کوتاه موروژک ظاهرابه آثارنمایشی اوژن یونسکوIonescoشباهت دارد،امادرحقیقت بایدآن هاراقصه هایی تئاترگونه به حساب آورد.پلیسThe polise(1958)بوقلمونThe turkey(1960)و...ازدیگرآثاراین نویسنده است.تانگوTangoمشهورترین نمایشنامه اوبه سال 1966درلندن به معرض نمایش درآمد.

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:38 توسط سیدمحمدآتشی |

"هایکو"نام مشهورترین گونه شعرژاپن است که دردوره های گوناگون،طی قرن های زیادی،فکروذکرمردم ژاپن راپرکرده است.درنمونه فارسی آن فقط می توان به لحاظ کشف وشهود وکوتاهی به دوبیتی ورباعی اشاره کرد؛گرچه ساختارصوری وجهان بینی این دوگونه شعرایرانی باشعرهایکوژاپنی تفاوت دارد.زیرساخت های شعرهایکوبااندکی شناخت ازجهان عرفان اسلامی برای هرخواننده ی جدی آشکارمی شود.هایکو تحت تاثیر"ذن"است که روشی است برای نگریستن به جهان.

واما چندهایکو:

1)

بارانی مه آلود

امروز روزشادی است

هرچندقله ی فوجی به دیده نمی آید.

2)

یک دنیا غم ودرد

گل ها می شکوفند

حتادرآن هنگام.

3)

فروشنده ی بادزن

بادزنی درمی آورد

نشان می دهدکه چگونه

بایدخودرابادزد.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:15 توسط سیدمحمدآتشی |

"خوزه فرانسیس" نویسنده ی اسپانیایی قرن نوزدهم،ازجمله نویسندگانی است که داستانهایش بیشتردرباره ی زن نگاشته شده است.اماداستان چهره هنرپیشه اواز نوع دیگری است زیراکه زن اساسا نقشی درآن ندارد!.دراین داستان ازهنرپیشه یی سخن به میان می آیدکه نمی داندچهره اش درارائه ی نقش نمایشنامه بعدی چه حالتی بایدداشته باشدامادرپایان داستان به یافتن چنین حالتی درچهره ی خودبه گونه یی غیرعادی توفیق پیدامی کند.قسمتی ازداستان چهره ی هنرپیشه رامی خوانیم:...وقتی چشم هایش راروی تختخواب ایستگاه آمبولانسی گشوددردفراوانی درپهلوی چپ خودحس کرد.گلویش خشک شده بود قفسه ی سینه اش بالا وپایین می رفت وبه پیشانی اش عرق نشسته بود.بینی اش به طورعجیبی ازسرمابه دردآمده بودودرخودش خستگی زیادی حس می کرد.درگیجی خودبه یادضربه دشنه یی درپشت خودافتاد.شایدمرگ...چیزدیگری راهم به خاطرآورد،حالت چهره یی راکه هرگزانتظارپیداکردنش رانداشت.وناگهان درهمان حالت کسالت ودرد روی تختخواب سرازبالین برداشت وفریادبرآورد:"زودباشین.زودباشین یه آینه برام بیارین،یه آینه!می خوام صورتموتوش ببینم."

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:34 توسط سیدمحمدآتشی |

داستان کوتاه نثری روایت گونه است که ازرمان کوتاهتر نگاشته می آیدومعمولا تعدادکلمات آن ازپانزده هزارتجاوزنمی کند.داستان کوتاه راتنها به خاطرکوتاه بودنش نمی توان ازرمان متمایز کردکه البته دقیقا حدمعینی نمی توان برای این دومشخص داشت.هیچ کس نمی تواندادعاکندکه یک داستان کوتاه درمقایسه بارمان پرسناژهای کمتری رادرخودجای می دهدچراکه تنهاچندصفحه ازیک داستان کوتاه ممکن است پرسناژی راتصویرکندوادواری چندرادربرگیردوازسوی دیگررمان احتمالا پرسناژهای خودرابه سه ویاچهارتن بسنده می کندوتمامی حوادثش رادریک روزارائه می دهد.به نظر"ادگارآلن پو"،"ناتانیل هالوژن" درداستان های کوتاه خودیک وجه خاص واستثنایی راروشنی می دهدوداستان های قدیمی تری چون" شب های عرب" و"دکامرون "اثر"پوکاچیو"غالبا کمتردربازشناساندن پرسناژهاتکیه دارندوبیشتربه حوادث واتفاقات می پردازند.امارومان نویس بیشتربه پرسناژهاوجزئیات وقایع درزمان های خاص چشم داردوگاه هردوکیفیت رادرنظرمی گیرد.دربعضی مواردکه داستان بیشتربه حوادث می اندیشدتاپرسناژ،نام افسانه به خودمی گیرند.واین نه داستان است ونه رمان.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:21 توسط سیدمحمدآتشی |

Steven Spielberg

"استیون اسپیلبرگ "فیلم"برخوردنزدیک ازنوع سوم" رادرسال1977باهزینه ی 19میلیون دلار(براساس داستانی ازخودش ابتدابانام ماتنهانیستیم وسپس باتغییر نام به برخوردنزدیک ازنوع سوم)ساخت .این فیلم برای کمپانی" کلمبیا"دردهه ی هفتاد، یک پروژه ی بلندپروازانه بودکه زمان نشان داد این پروژه اشتباه نبوده، چون هم ازنظرهزینه وهم ازنظراستقبال مخاطبین ومنتقدین موفق بود.بعدازفیلم" همشهری کین"(برترین فیلم تاریخ سینما)که  "اورسون ولز"آن رادربیست وپنج سالگی ساخت و درآن  زمان  بسیار موردانتقادوبی مهری قرارگرفت وازنظرمالی شکست خورد(چون سینماهاآن رابه نمایش درنیاوردند!)،فیلم برخوردنزدیک ازنوع سوم برای" استیون استیلبرگ" بزرگترین موفقیت بود،چراکه اوبیست وشش ساله بودکه فیلمش راساخت .این فیلم که ازنظرفروش یکی ازفیلم های پرفروش تاریخ سینما ست به دنبال خوداظهارنظرهای موافق ومخالف مختلفی رابرانگیخت."اسپیلبرگ "درساخت فیلمش گرچه ازمنابع علمی سودجسته بوداما سلیقه وتخیلش رانیزدرآن اعمال کرد.عده ای فیلم راازاساس نادرست دانستندوعده ای اما به آن استنادکردند."آیزاک آسیموف "دانشمندوفضاشناس معروف که خودکتاب های تخیلی –فضایی وبیش ازدویست افسانه ی علمی به نگارش درآورده است،درمجله ای نوشت که:"فیلم دروغپردازوخالی ازعلم است"عده ای باآسیموف هم عقیده اند،اماخوداسپیلبرگ می گوید:"بستگی به باورهای آدم دارد.اگربه وجوداجسام پرنده ی فضایی معتقدید،این یک داستان علمی-واقعی است واگرمعتقدنیستید،می توانید آن راعلمی- تخیلی فرض کنید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:14 توسط سیدمحمدآتشی |

حقایق درپس اشکال قراردارندیعنی درپس نشانه ها.هرپدیده ای نشانه ی حقیقتی است وتنها وظیفه اش آنست که آن حقیقت رابنمایاند.تنهاگناه اوآنکه خودرابرترشمارد.مابرای نمایاندن زندگی می کنیم.قوانین اخلاقی وزیباشناسی یکسانند.هراثری که خودراننمایاند بیهوده وازهمین نظربداست.هرانسانی که نمودی نکند بیهوده وبداست.(اگرکمی قدبرافرازیم می بینیم که همه چیزنمود می کندامابایدبعدآن راشناخت).هرنماینده ی اندیشه تمایلی داردکه خودرابراندیشه ای که می نمایاندترجیح دهد.خودراترجیح دادن خطا اینجاست.هنرمند،یادانشمندنبایدخودرابرحقیقتی که می خواهدبیان کندترجیح دهد،اصل اخلاقی برای اوهمین است وبس؛نه کلمه ونه جمله رابراندیشه ای که بایدبیان کندبرترشمارد:من تقریبا می توانم گفت که اصل زیباشناسی هنری یعنی همین.امامن ادعاندارم که این نظریه تازه باشد.آئین های وارستگی چیزدیگری نمی آموزند.مساله اخلاق برای هنرمنداین نیست که اندیشه ای که بیان می کندبرای گروهی بسیارکمابیش اخلاقی وسودمندباشد،نکته اینست که آنراخوب بنمایاند.زیراهرچیزی حتا شوم ترین اموربایدنشان داده شود:"بدابحال کسی که رسوائی ببارآورد"اما"بایدکه رسوائی ببارآید"هنرمندوانسان واقعاانسان که برای هدفی زیست می کندبایستی ازپیش خودراقربانی کرده باشد.سراسرزندگی اوراهیست بسوی این هدف.واکنون چه چیزرابنمایانیم؟-این نکته راباسکوت می توان آموخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:42 توسط سیدمحمدآتشی |

چون معشوقه ی نرگس زیبا مرد،نرگس تنهادربیشه هابه گریستن پرداخت.پرندگان به دلداری اوبرخاستندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.

درختان به اودلداری می دادندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.

چارپایان بااو همدردی کردندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت تادربرابرش برکه ی بزرگی پدیدآمدکه پرندگان درآن شنامی کردندوسایه های درختان درآن چهره می نمودندوچارپایان ازآن آب می نوشیدند.

امانرگس زیبا کی ازگریستن بازماند؟

هنگامی که به برکه نگاه کردوعکس چهره ی خودرادرآن دیدوپی بردکه زیباست!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:42 توسط سیدمحمدآتشی |

هنگامی که نرگس مرد،گتهای صحرایی به ماتم نشستندوازجویبارآب طلب کردندتادرمرگ اوبگریند.

جویباربه پاسخ گفت:

-اگرهمه ی قطره های من هم به اشک بدل شوندبازبرای اینکه خودبرمرگ نرگس بگریم بس نیست:من اورادوست می داشتم.

گل های صحرایی گفتند:

-چگونه ممکن بودنرگس رادوست نداشته باشی؟نرگس زیبابود.

جویبارپرسید:-آیانرگس زیبابود.

گلهاگفتند:

-چه کسی بهترازتومی دانست؟اوهرروزبسوی توخم می شدوزیبایی خودرادرائینه ی آبهای تومی دید.

جویبارپاسخ داد:

-اگرمن نرگس رادوست می داشتم ازآنروزبودکه چون بسوی من خم می شدجلوه ی قطره های خودرادرچشمان اومی دیدم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:40 توسط سیدمحمدآتشی |

 

 

1)عاشق

باکدام تکه ازتن من

تن من

عاشق جهان شده است.

2)درمی زنند

خانه ام دری داردبه خیابان انقلاب

دردیگری به خیابان رودکی

درمی زنند

دریغادونیسنم

که هردوبازکنم

3)افسوس

گاهی ازرویای تومی گذرم

گیرم که نمی بینی

وگاه ازخواب های من،تومی گذری

افسوس که نمی بینم

4)رنگ وبو

یک شیشه عطر

ازپنجره افتاددرلندن

وشکست

بوی بازارچه نیشابورآمدورنگ زعفران

ازغروب

ریخت.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:17 توسط سیدمحمدآتشی |

   

 مرگ رویدادنیست

نه شکفتن شکوفه است

نه شکفتن انار

تقویم رانمی شناسد وطبعاساعت را

لابد

لابه لای هوایی است که به وقت باهمه نیرونفس می کشیم

پس چه فرق می کند

پاییزباشدیابهار

صبح یاعصر

وچنددقیقه به ساعت بعد

وقتی حرف هاراحرام می کنیم

مثلا

«دوستت دارم»یا«باتوخواهم ماند»را.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:0 توسط سیدمحمدآتشی |

ایستاده درآستانه بالبخندی فیروزه ای رزاندوهگین ،آری درست است درکوچه ی اول درنقطه ی تهی خانه ی سوم خبری جزدلخوشی های زودگذرنبود!حتاوقتی پرسیده می شدکه چراسبوی تشنه شکسته شد؟اینهارامی نویسم تابازآن انسان بی درک بنگارد خوشم نمی آیدازاین دلنوشته هایی که می گویند این رابنویس آن راننویس!وراست می گوید آخراوبااین همه ندانستن ازکجامی داندکه دیروزچه خبربود اماتو...توکه همچنان ایستاده ای دردرگاه اندوه وشادی به راستی می دانی که روزحیات ماامروزاست.

مرا

یک دقیقه نگاه ممتدتوکافی است

تادرتوذوب شوم

ودرتوحیات یابم

زیباست هنگامه حضوربی سرانجام تو

وبهانه های مکرر نبودنت

چنان ازاین دیاررخت بربسته ای

که بازگشت توسرابی بیش نیست

ورق پاره های ذهن

درهجوم سربی سایه های سردرنگ می بازد

وروزها

مبهم وبی تکرارازپی هم می گذرند

دریابه ژرفای آبی حسادت می کند

وقتی باشی

مرایک دقیقه نگاه ممتدتوکافی است

تادرتوذوب شوم

ودرتوحیات یابم

                    شعراز:فاطمه روحی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:32 توسط سیدمحمدآتشی |

آندره بروتن تنهاشاعرمعاصریست که به شیوه ی سوررئالیسم وفادارماند.تحصیلات خودرادررشته ی پزشکی به پایان رسانیدوطبیب روانشناس(پسیکیاتر)بود.وی تئوری دان ونویسنده ی بیانیه های معروف سوررئالیسم است وآثارش نیزبهترین نمایاننده ی این شیوه است وبه خصوص می کوشدنشان دهدکه فاصله ای میان عالم عقل وجنون وبیداری ورویا-آنچنانکه دیگران می پندارند-وجودندارد.

«تنهاباران آسمانی است»

تنها باران،خدائی است وازهمین روهنگامی که توفانها زیورهای عظیم خودرابرفرازسرمامی تکانندوکیسه های پول خودرابه سوی ماپرتاب می کنندجنبش عصیان آمیزی نشان میدهیم که همانندلرزش برگها درجنگل است.من امیران بزرگ راباچینه دانهای بارانی دیده ام که روزی سواره می گشتند.این منم که ازآنهادرمیهمانسرای آراسته ی خویش پذیرایی کرده ام.باران زردرنگی است که قطره های آن مانندگیسوان ماپهناوراست وباران سیاهی است که برپنجره های مابالطف هراس آوری روانه است امافراموش نکنیم که تنها باران ،آسمانی است...
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:42 توسط سیدمحمدآتشی |

"ادوگاوارامپو"درسال 1894متولدشد.درسال1916ازدانشگاه معروف "واسه دا"درتوکیوفارغ التحصیل شد.چندی به نوشتن مطالب گوناگون پرداخت اماتوفیقی نیافت!درسال1923پس ازخواندن داستان های عجیب واسرازآمیزغربی خودداستان هایی بدین گونه نوشت وبه تنها مجله آن زمان ژاپن که دراین زمینه مطالبی می نوشت تسلیم کرد.این داستان هابلادرنگ چاپ شدوبرای نویسنده اش شهرتی چشم گیرفراهم آورد."ادگاوارامپو"نام خودراازنام "ادگارآلن پو"شاعرمعروف فرانسوی (درپستی به اووشعرهایش می پردازم)گرفته است که درزبان ژاپنی" ادگا-آران پو"تلفظ می شود.رامپوباخلق سی رمان بزرگ وچندین مجموعه داستان کوتاه درزمره ی نویسندگان مدرن ژاپن قرارگرفته است.بخش ابتدایی داستان زیبای پرتگاه اثراین نویسنده ی ژاپنی رادراینجابرای شما می آورم باترجمه ی زیبای "همایون نوراحمر":

...فصل بهاراست .بربالای صخره یی به فاصله تقریبا یک مایل از"اسپا "دونفرروی سنگی نشسته اند.درزیزپایشان دره یی است که آب ازآن می گذزدوصدای ضعیف رودخانه به گوش می رسد.مردبه نیمه بیست سالگی رسیده است ودخترکمی مسن تراست هردو کیمونوی بیرون ازخانه پوشیده اند.

دختر-عجیبه که مادرتمام این مدت،ازاون حوادثی که دائما ذهنمونو به خودش مشغول کرده ،صحبت نکرده ایم.بعضی اوقات فکرمی کنم اگه حرف نزنم خفه می شم.حالا که امروزوقت زیادی داریم بیا یه کمی درباره گذشته حرف بزنیم.ناراحت نمیشی عزیزم؟

مرد-معلومه که نمیشم عزیزم.توشروع کن ومنم گاه گاهی نظرخودموبه ش اضافه می کنم.

دختر-خیلی خب...ازاین جاشروع می کنیم .اون شب من تورختخواب کنارسایتو خوابیده بودم .مثل همیشه گریه می کرد.صورتشوبه صورت من فشارمی دادواشک هایش می رفت تودهنم.

مرد-خوبه،دیگه لزومی نداره این طورصریح حرف بزنی !نمی خوام شرح زندگی خصوصیتوباشوهراولت بشنوم.

دختر-ولی قسمت مهم داستان همین جاس.واسه این که برای اولین بارازنقشه هاش سردرآورده بودم...خیلی خب به خاطرتو ازجزئیات صرف نظر می کنم ...هنوزشوری اشک هاشوتودهنم حس نکرده بودم که یه دفعه به خودم گفتم بایدموضوع عجیبی پیش اومده باشه....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:8 توسط سیدمحمدآتشی |