چون معشوقه ی نرگس زیبا مرد،نرگس تنهادربیشه هابه گریستن پرداخت.پرندگان به دلداری اوبرخاستندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.
درختان به اودلداری می دادندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.
چارپایان بااو همدردی کردندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت تادربرابرش برکه ی بزرگی پدیدآمدکه پرندگان درآن شنامی کردندوسایه های درختان درآن چهره می نمودندوچارپایان ازآن آب می نوشیدند.
امانرگس زیبا کی ازگریستن بازماند؟
هنگامی که به برکه نگاه کردوعکس چهره ی خودرادرآن دیدوپی بردکه زیباست!
هنگامی که نرگس مرد،گتهای صحرایی به ماتم نشستندوازجویبارآب طلب کردندتادرمرگ اوبگریند.
جویباربه پاسخ گفت:
-اگرهمه ی قطره های من هم به اشک بدل شوندبازبرای اینکه خودبرمرگ نرگس بگریم بس نیست:من اورادوست می داشتم.
گل های صحرایی گفتند:
-چگونه ممکن بودنرگس رادوست نداشته باشی؟نرگس زیبابود.
جویبارپرسید:-آیانرگس زیبابود.
گلهاگفتند:
-چه کسی بهترازتومی دانست؟اوهرروزبسوی توخم می شدوزیبایی خودرادرائینه ی آبهای تومی دید.
جویبارپاسخ داد:
-اگرمن نرگس رادوست می داشتم ازآنروزبودکه چون بسوی من خم می شدجلوه ی قطره های خودرادرچشمان اومی دیدم.
1)عاشق
باکدام تکه ازتن من
تن من
عاشق جهان شده است.
2)درمی زنند
خانه ام دری داردبه خیابان انقلاب
دردیگری به خیابان رودکی
درمی زنند
دریغادونیسنم
که هردوبازکنم
3)افسوس
گاهی ازرویای تومی گذرم
گیرم که نمی بینی
وگاه ازخواب های من،تومی گذری
افسوس که نمی بینم
4)رنگ وبو
یک شیشه عطر
ازپنجره افتاددرلندن
وشکست
بوی بازارچه نیشابورآمدورنگ زعفران
ازغروب
ریخت.
مرگ رویدادنیست
نه شکفتن شکوفه است
نه شکفتن انار
تقویم رانمی شناسد وطبعاساعت را
لابد
لابه لای هوایی است که به وقت باهمه نیرونفس می کشیم
پس چه فرق می کند
پاییزباشدیابهار
صبح یاعصر
وچنددقیقه به ساعت بعد
وقتی حرف هاراحرام می کنیم
مثلا
«دوستت دارم»یا«باتوخواهم ماند»را.

ایستاده درآستانه بالبخندی فیروزه ای رزاندوهگین ،آری درست است درکوچه ی اول درنقطه ی تهی خانه ی سوم خبری جزدلخوشی های زودگذرنبود!حتاوقتی پرسیده می شدکه چراسبوی تشنه شکسته شد؟اینهارامی نویسم تابازآن انسان بی درک بنگارد خوشم نمی آیدازاین دلنوشته هایی که می گویند این رابنویس آن راننویس!وراست می گوید آخراوبااین همه ندانستن ازکجامی داندکه دیروزچه خبربود اماتو...توکه همچنان ایستاده ای دردرگاه اندوه وشادی به راستی می دانی که روزحیات ماامروزاست.
مرا
یک دقیقه نگاه ممتدتوکافی است
تادرتوذوب شوم
ودرتوحیات یابم
زیباست هنگامه حضوربی سرانجام تو
وبهانه های مکرر نبودنت
چنان ازاین دیاررخت بربسته ای
که بازگشت توسرابی بیش نیست
ورق پاره های ذهن
درهجوم سربی سایه های سردرنگ می بازد
وروزها
مبهم وبی تکرارازپی هم می گذرند
دریابه ژرفای آبی حسادت می کند
وقتی باشی
مرایک دقیقه نگاه ممتدتوکافی است
تادرتوذوب شوم
ودرتوحیات یابم
شعراز:فاطمه روحی

آندره بروتن تنهاشاعرمعاصریست که به شیوه ی سوررئالیسم وفادارماند.تحصیلات خودرادررشته ی پزشکی به پایان رسانیدوطبیب روانشناس(پسیکیاتر)بود.وی تئوری دان ونویسنده ی بیانیه های معروف سوررئالیسم است وآثارش نیزبهترین نمایاننده ی این شیوه است وبه خصوص می کوشدنشان دهدکه فاصله ای میان عالم عقل وجنون وبیداری ورویا-آنچنانکه دیگران می پندارند-وجودندارد.
«تنهاباران آسمانی است»
تنها باران،خدائی است وازهمین روهنگامی که توفانها زیورهای عظیم خودرابرفرازسرمامی تکانندوکیسه های پول خودرابه سوی ماپرتاب می کنندجنبش عصیان آمیزی نشان میدهیم که همانندلرزش برگها درجنگل است.من امیران بزرگ راباچینه دانهای بارانی دیده ام که روزی سواره می گشتند.این منم که ازآنهادرمیهمانسرای آراسته ی خویش پذیرایی کرده ام.باران زردرنگی است که قطره های آن مانندگیسوان ماپهناوراست وباران سیاهی است که برپنجره های مابالطف هراس آوری روانه است امافراموش نکنیم که تنها باران ،آسمانی است...![]()
"ادوگاوارامپو"درسال 1894متولدشد.درسال1916ازدانشگاه معروف "واسه دا"درتوکیوفارغ التحصیل شد.چندی به نوشتن مطالب گوناگون پرداخت اماتوفیقی نیافت!درسال1923پس ازخواندن داستان های عجیب واسرازآمیزغربی خودداستان هایی بدین گونه نوشت وبه تنها مجله آن زمان ژاپن که دراین زمینه مطالبی می نوشت تسلیم کرد.این داستان هابلادرنگ چاپ شدوبرای نویسنده اش شهرتی چشم گیرفراهم آورد."ادگاوارامپو"نام خودراازنام "ادگارآلن پو"شاعرمعروف فرانسوی (درپستی به اووشعرهایش می پردازم)گرفته است که درزبان ژاپنی" ادگا-آران پو"تلفظ می شود.رامپوباخلق سی رمان بزرگ وچندین مجموعه داستان کوتاه درزمره ی نویسندگان مدرن ژاپن قرارگرفته است.بخش ابتدایی داستان زیبای پرتگاه اثراین نویسنده ی ژاپنی رادراینجابرای شما می آورم باترجمه ی زیبای "همایون نوراحمر":
...فصل بهاراست .بربالای صخره یی به فاصله تقریبا یک مایل از"اسپا "دونفرروی سنگی نشسته اند.درزیزپایشان دره یی است که آب ازآن می گذزدوصدای ضعیف رودخانه به گوش می رسد.مردبه نیمه بیست سالگی رسیده است ودخترکمی مسن تراست هردو کیمونوی بیرون ازخانه پوشیده اند.
دختر-عجیبه که مادرتمام این مدت،ازاون حوادثی که دائما ذهنمونو به خودش مشغول کرده ،صحبت نکرده ایم.بعضی اوقات فکرمی کنم اگه حرف نزنم خفه می شم.حالا که امروزوقت زیادی داریم بیا یه کمی درباره گذشته حرف بزنیم.ناراحت نمیشی عزیزم؟
مرد-معلومه که نمیشم عزیزم.توشروع کن ومنم گاه گاهی نظرخودموبه ش اضافه می کنم.
دختر-خیلی خب...ازاین جاشروع می کنیم .اون شب من تورختخواب کنارسایتو خوابیده بودم .مثل همیشه گریه می کرد.صورتشوبه صورت من فشارمی دادواشک هایش می رفت تودهنم.
مرد-خوبه،دیگه لزومی نداره این طورصریح حرف بزنی !نمی خوام شرح زندگی خصوصیتوباشوهراولت بشنوم.
دختر-ولی قسمت مهم داستان همین جاس.واسه این که برای اولین بارازنقشه هاش سردرآورده بودم...خیلی خب به خاطرتو ازجزئیات صرف نظر می کنم ...هنوزشوری اشک هاشوتودهنم حس نکرده بودم که یه دفعه به خودم گفتم بایدموضوع عجیبی پیش اومده باشه.... 
ازلای انگشتان باریک وبلندش شعرمی ریخت.عطرخوش هفده سالگی رامی شدازکلماتش گرفت .
شعرکه می خواندبوی خوش مریم درآمیخته بانم برگ های سنجد توی سالن پراکنده می شد.
یکبارایستادوچنددقیقه ای نگاهش کرد،انگارداشت عمارت باشکوه وقدیمی رامی نگریست!
ناگاه شاعرگفت:باغچه های گل –اطلسی ویاس،درختان اناروانجیر،آویزه های بلند بیدهای مجنون آورده ام برایتان!
ـآه...بخوان...بخوان!
ورفت روی خاک نم دارهشتی نشست.
***
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
شعرازلیلاحکمت نیا

چون شمس به مولانارسیداودرکتابخانه ی خودنشسته بود.شمس اشاره به کتابهاکردوگفت:این چیست؟مولاناگفت:تواین ندانی.وکسی می خواستم ازجنس خودکه اوراقبله سازم/
هنوزسخن مولانا تمام نشده بودکه آتش درکتابخانه افتاد.مولاناپرسیداین چیست؟شمس گفت:تونیزاین ندانی وبرخاست ورفت.آنگاه مولاناشیداوغزل خوان سردرپی اونهاداماهرگزدیگربه اونرسید.(روایت صاحب الکواکب المضیئه)
*
مولانادرکنارحوض باکتابی چندنشسته بودکه شمس دررسیدوپرسیداین چیست ؟مولاناپاسخ داد:این راقیل وقال گویند،ترابااین چه کار؟شمس دست کردوکتابهارادرآب انداخت.مولانابرآشفت که این کتابهای نفیس راچراضایع کردی که دیگربه دست نمی آید.شمس دست درآب بردوکتابهارایکایک بیرون کشیدومولانادیدکه آب درآنهاهیچ اثرنکرده بودوشگفت زده پرسیدکه این چه سراست؟شمس گفت:این ذوق وحال است،تراازاین چه خبر؟(روایت جامی درنفحات الانس)
*
مولانا سواربراسترازراه می گذشت،ناگهان شمس برجست وعنان استراوراگرفت وگفت:"غرض ازمجاهدت وریاضت وتکرارودانستن علم چیست؟"مولاناگفت:"روش سنت وآداب شریعت."شمس گفت:"اینهاهمه ازروی ظاهراست."مولاناگفت:"ورای آن چیست؟"شمس گفت:"علم آن است که به معلوم رسی"وازدیوان سنایی این بیت خواند:علم کزتوتورابستاند/جهل ازآن علم به بودبسیار.مولانا ازاین سخن متحیرشدوپیش آن بزرگ افتادوازتکراردرس وافاده بازماند.(روایت دولتشاه)
مغناطیس فسونکارشمس
روایت ابن بطوطه جهانگردمسلمان که در723ق یعنی کمابیش شصت سال پس ازوفات مولانا وبیست سال پس ازوفات فرزنداوسلطان ولدبه قونیه رفته وتربت اورازیارت کرده است،حاکیست که ابن بطوطه درآن هنگام نه فارسی درست می دانسته ونه ترکی واین حکایت راتاآنجاکه ازتوضیحات اخیهایعنی جاهلهای بازاری قونیه دستگیرش شده درسفرنامه خودآورده است:
"می گویند مولانا درآغازکارمردی فقیه ومدرس بود.طلاب قونیه درمجلس درس اوحاضرمی شدندوبه کسب علم ودانش می پرداختند.یک روزمردی حلوائی که طبقی حلوابرسرداشت واردمدرسه شد،اوحلوارابه قطعات بریده بودوهرقطعه رابه یک فلس می فروخت.شیخ گفت طبق پیش آر،حلوائی پاره ای ازحلوا برداشت وبه شیخ داد،شیخ آن راگرفت وخورد.حلوائی ازمدرسه بیرون رفت وکسی دیگراوراندید.شیخ نیزمجلس درس راترک گفت وبه دنبال اوبیرون رفت.طلاب هرچه منتظرشدندخبری ازمراجعت اونیافتندوهرچه جستندبه جایگاه شیخ پی نبردند.پس ازچندسال مولانا مراجعت کردلیکن این باروی آن مردفقیه نخستین نبود.جزبه اشعارفارسی مبهم ونامفهوم زبان نمی گشاد.طلاب به دنبال وی راه می رفتندواشعاراورامی نوشتند.این اشعاردرمجموعه ای گردآمده که"مثنوی"نامیده می شود.مردم این نواحی مثنوی راحرمت فراوان می نهندوآن رابه عنوان سخنان مولانا تدریس می کنندوشب های جمعه درخانقاهامی خوانند."

شب دوشنبه 28خرداد1335
امشب فکرمی کردم بااین گذران کثیفی که من داشته ام،بزرگی که فقیروذلیل می شود،حقیقتاتحسراست.فکرمی کردم برای حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت نامه من باشد،به این نحوکه بعدازمن هیچ کس حق دست زدن به آثارمراندارد،بجزدکترمحمدمعین اگرچه اومخالف ذوق من باشد.دکترمحمدمعین حق دارددرآثارمن کنجکاوی کند.درضمن دکترابوالقاسم جنتی عطائی وآل احمدبااوباشند.ولی هیچ یک ازکسانی که به پیروی ازمن شعرصادرفرمودنده اند،درکارنباشند.دکترمحمدمعین،مثل صحیح علم ودانش است.کاغذپاره های مرابازکنید،دکترمحمدمعین که هنوزاوراندیده ام،مثل کسی است که اورادیده ام.اگرشرعا می توانم قیم برای ولدخودداشته باشم،دکترمحمدمعین قیم است ولواین که اوشعرمرادوست نداشته باشد.اما مادرزمانی هستیم که ممکن است همه ی اشخاص نامبرده ازهم بدشان بیایدوچقدربیچاره است انسان!
-------
نکته ظریف درپیش بینی نیما،درسطرآخروصیت نامه اش به حقیقتی اشاره می کندکه بعدهابه حقیقت می پیوندد.هیچ یک ازآن سه نفربه دلایل مختلف نمی تواننداین امرمهم رابه دوش کشندتااین که"سیروس طاهباز"چنین مسئولیتی رامی پذیرد.
نیما بعدازاتمام دوره ی دبستان" حاج حسن رشدیه "درتهران درمدرسه ی" سن لوئی "برای آموختن زبان فرانسه ثبت نام کرد.ازسال 1300ش که نام خودرااز"علی اسفندیاری" به« نیمایوشیج »تغییر داد،آثارش به طوروسیعی (طی سالهای دهه ی سی )تمام مجلات رابه خوداختصاص داد وپیروانی یافت که به رشدحرکت اوکمک کردند.شاگردان زیادی ازجمله اخوان ثالث ،احمدشاملوو...بااوآغازکردندونتیجه ی حرکت نیماشاعران بزرگی چون این دووسهراب سپهری،فروغ فرخزادودیگران شدندکه هریک به سبک خاص خودراابداع کردندوحرکت نیماراوسیعتروشعرایران رامتحول ترکردند."جلال آل احمد"ازدوستان نزدیک وهمسایه ی نیما (درکوچه ی فردوسی تجریش) درباره اش گفته است:"نیمامردی میهن پرست،راستگو،متدین،امین،عفیف وخجول است."نیمادرباره ی حرکت خودمی گوید:"ماهیت اصلی شعرنیرویی است که مارادرابرازاندیشه های خودقدرت می دهد.احساسات وعواطف مربوط به طرز زندگی هستندکه کم وبیش باشعروشاعربعدهاهمپامی شوند.شعرآزادرابایدمثل کلام طبیعی قرائت کرد،شعرآزادبه کارهمپاشدن باآهنگهای موجودمانمی خورد،شعرآزادبه منظوررفع احتیاجات درزندگانی اجتماعی امروزاست."
1)غروب پنج شنبه
بالکن،سینی چای
من وتو
خنده ای زیرلب
نه سرداردونه ته
"دوستت دارم"
2)عید:تقویم
تولدم:ساعت مچی
خانه ام که عوض شد
ساعت شماطه دار
نمی فهمم ابهام هدیه هایت را
یعنی می خواهی بگویی:
ثانیه هادرگذرند
وقت برای به هم رسیدن کم است؟؟
3)به کودکی برمی گردم
بزرگ شده ام
دیگربرسربستنی موهای خواهرم راچنگ نمی کشم
عروسک هایم رابه گردش نمی برم
دلتنگ بچگی
لطفا معمای ذهنم راحل کنید
چرابزرگ شده ام؟؟
4)نفس های گرمت راروی شیشه می ریزی
رقص انگشتان سردت
"دوستت دارم"
لبخندهمیشگی پشت پنجره مقابلت نیست!
دیوار ها را طوری که از خانه بیرون نزنم
صبح از شمارش خط های روی دیوار به شب ...کشیدن خط های روی دیوار ؟
روزها بلند شد تا بیداری نقطه هایی که کور شد...ببین !
ما راهی ِ راهی شدیم که این جاده از اول هم برای نسخه ام پیچید !
تاریخ در شیشه ی آبلیموی خانه فاسد شد
قبل از اینکه برای این اتفاق بزنی به تخته و بگوید :برپا
از راه رفتن هایم چند ریگ ضمیمه داشت این کفش
از راه نرفتن هایم به خیابانی می رسی که ایستادگی ام را شعار می دهد
نکند از چرخه بیرون زده ام و خاک نمی شود این جنازه ؟
نگاه کن !
ساچمه مردمک قشنگی است ...اسفند دود کن
تا بهمن های دیگری در راه بماند
می دانم
می دانم این برف ها یک روز گلوله می شوند .
.
.
.
حالا این نقشه ای که کشیدی مرا هم گم کرده
و رفتنت پونیز را از نامم برنداشت ... تا به دیوار بزند عکس این روز را
سر جنگ گلوگیر مادرم می شد تا جنازه ای در گلویم باد کند
هوای تو را رگی داشت که به گردنم نزدیک تر ....جز تو چه کسی را دارم ؟
ما چیزی برای گم کردن نداشتیم ....گم می شدیم !
«این برزگداشت برای تفریق تاریخ از جغرافیاست....یادم فراموش !»
سر چهار راه های شهر ستاره، راهنما شود ...نشد
دیدی ؟
شهر را با کدام تصویری که ساختی ،ساختند ؟
تمبرها را از عکس تو پر کردند گوشه گوشه ی پست
و استخوان های تو گلوگیر زمینی بی پلاک شد .
از آن روز پیراهن های بدون یقه عصبی ترم می کند
جنازه یعنی کالایی که در هیچ دادگاهی وارد نیست ....وارد نیست !
و دنیا را مزرعه ای ساخته اند که آدم ها به عمل نیامده اند !
مادر در دهان همسایه ها چشم گذاشت
ما قایم می شدیم تا آژیرها دیوار را کوتاه کنند
باختیم ...حتی قافیه ای از تو را در همین محضر
و میز عادلانه تقسیم شد تا پایه ی خودت بمانی..بمان !
به ابروهایت بگو پیوسته سوالی نکنند که جواب است ....
جنگ عادلانه نبود؟

1)با دمیدن تودرنی:
نی:سراپاآواز
بادمیدن نی درتو:
تو:هزاردفترشکسته
من:درخط زندگی ات،معلی
2)ثابت می کنم
هیچ فرقی نیست
بین ساعت هنرجوباکفش های تو
کفش های توبامترو
ومتروباامانیان
که سی ام هرماه
مثل اجاره اش
ازراه می رسد
اینهاهمگی
توراازمن دورمی کنند!
3)کفش هایم تولیدکویراست
فاز"2"راپیاده می رفتم
"آزادی"برای پرنده ماندن کافی نیست!
درپای تخت بال هایم گیرمی کند
سقف های شیروانی شمال
بازهم من وتورا
صدامی زنند!
4)زنگ املا
زیرغلط های من
خط کشیدی
زنگ جبهه
دور"من های"غلط!

خلوتی دارم باخودکه مراوامی داردچندروزی راباتنهایی ام سرکنم.شایدبتوانم یک ضرب پنجاه صفحه بنویسم؛...-ازپشت این برگ های روشن وشفاف نارون ها،زنی سیاهپوش رامی بینم که آرام آرام روی قبرهاگل ارکیده می گذاردوگاهی باتامل دستی روی سنگ قبرها می کشدوازآنهاغبارمی زداید.
اگربتوانم...یعنی می توانم نوشته هایم راتمام کنم ؟بایداین جندروزازتنهایی ام استفاده کنم .پنجاه صفحه برای من ملاک خوبی ست....-دورترهادختری بیست وچندساله باعینک سیاهش ،کنارقبرهاجلومی ایدوهمزمان سمبوسه اش رامزه مزه می کند.قیافه اش مرایادJanet JacksonدرآهنگFeedbackمی اندازد.
بله! پنجاه صفحه ملاک خوبی ست .گرچه هنوزازشب دمی باقی ست،امادرمن کسی شبگیرانه می خواند.بایدبه ساحل خلوت خویش بزنم .آنجا کنارآن زن سیاهپوش وآن دخترعینک دودی،چراغی سوسومی زنددرپنجره ی خلوت وتاریک من ... چهارچشمی که سوزانندوامیدانگیز...

بدنبال رمبو،گویندگانی هستندکه کوشیده اندادبیات رابرای بیان پیامی عرفانی به کاربرند.این گروه به حق یاناحق خودراوارث اندیشه های رمبومی دانند."پل کلودل"(1955-1868)Paul Claydelاین شاعرچه ازنظراندیشه وچه ازنظرهنرباپل والری بسیاراختلاف دارد.کلودل مانندوالری درآغازدرشمارسمبولیست هابوداماپس ازخواندن آثاررمبو،به گفته ی خود،چنان به هیجان درآمدکه درسال 1886به آئین کاتولیک گرائید.کلودل دربسیاری ازکشورهای جهان به عنوان سفیراقامت گزیده(پراگ،توکیو،ریودوژانیرو،کپنهاک،واشنگتنفبروکسل)وآثاراوجلوه گاه ماجرای مسیحیت درسراسرجهان است.وی گوینده ای متعصب ومذهبی است که آثارش ازکتب مذهبی مایه گرفته ودرهمان حال "رئالیست"وستایشگرهوسهاست!اشعارکلودل یکدست نیست:گاهی تاعالی ترین درجه اوج می گیردوگاهی خنده آوریانفرت انگیزمی شود.شعراو،همچون آیه های کتاب مذهبی به شمارمی رودکه ازنظرخودگوینده(شیوه شاعری 1907)،بافواصل دم زدن اوهماهنگی کامل دارد.مجموعه ی اصلی اشعارکلودل عبارتست از:
1-پنج چکامه ی بزرگ
2-ترانه ای باسه آواز
3-اشعارجنگ
4-اشعاروگفتارهنگام جنگ سی ساله
نمایشنامه های کلودل نیزسرشاراززیبائی شاعرانه است.نثرکلودل ارزش شعراورانداردوهنگامی جذاب است که شاعرانه باشد.

حسین منزوی
.. تاثیرپذیری هر غزلسرایی از بزرگان غزل، الگویی بدیهی و تکراری است اما اینکه غزلی در عین غزلیت و دلربایی، رنگی از حماسه- آنگونه که شایسته است- داشته باشد، کارستانی است که از هر قلمی نمیتراود. و در این بین، حسین منزوی آنقدر از چنین کارستانهایی سربلند بیرون آمده که بتوان این فرصت را به بررسی چنین اتفاقی گذراند. از سوی دیگر میتوان به سهم تغزل از شاهنامه نیز اندیشید و در این بررسی دوسویه به دادوستد حماسه و تغزل پرداخت.
سرآغاز
یکی از اولین پیشنهادهایی که هر نوقلمی در آغاز راه نوشتن یا سرودن، از استخوانخردکردههای ادبیاتی میشنود، خواندن آثار بزرگان است؛ از متون سدههای آغازین گرفته تا معاصرترینها و البته به تجربه ثابت شده که این خواندن بهتر است از آخر به اول باشد چراکه نویسنده یا شاعر نوآموز در آغاز راه برای روبهروشدن با آثار کلاسیک، حوصله، بضاعت ادبی- فرهنگی و نیز دقت و تیزبینی لازم را ندارد و با زبان معیار جامعه راحتتر میتواند راه بیفتد. اما در این تجربه نیز تردیدی نیست که آنانی که به پیشینه منظوم ادب فارسی به اندازهای که باید نپرداختهاند، کمیت خود را بعدها لنگان یافتهاند؛ حتی اگر در اوج شهرت بوده باشند. نمونههایی از این دست نیز کم نیستند که اگرچه نامی و نانی دستوپا کردهاند اما از حرفزدن درست و نوشتن بیاشتباه یک متن روزمره ناتواناند؛ بهرهگرفتن درست از زبان فارسی در نگارش شعر و داستان، پیشکش. و البته در هیاهوی جابهجایی معناگریزی و بیمعنایی، چه حاجت به این تکلفها!؟
میگفتم؛ تجربه دیگری که آن هم به اهلش ثابت شده، این است که خواندن متون کلاسیک فارسی برای کسانی که قرار است تازهای در ادبیات بیافرینند، بیش از یک بار اتفاق میافتد؛ بار اول به حکم عشق و علاقه و سرمشقیابی در کلیات و نوبتهای بعدی با هدف کشف و سرمشقیابی در ریزهکاریها، و البته در همین بازخوانیهاست که فرد با جان ادبیات نیز پیوند میخورد و مثلا میفهمد «غزل» یعنی چه و «حماسه ادبی» یعنی کدام! حالا برخی نیز هرچه نظریه میخوانند و آثار ترجمه را میبلعند، نمیشود. به قولی ماجرا مثل شناست؛ روزهای اول برای غرقنشدن و پس از آموختن، برای لذتبردن و نجاتدادن؛ و سرگردان، کسانی که میخواهند شنا را از روی کتاب بیاموزند بیآنکه حتی انگشتشان نم برداشته باشد؛ بگذریم که بعضیهایشان در مورد شیرجه هم نظریهپردازی میکنند!
اینها را گفتم که بگویم منزوی هردو این دورهها را درست و دقیق پشت سر گذاشته است.
فراتر از حماسه و تاریخ
اگر گفتهاند فردوسی ناموس ادب فارسی است گزافه نگفتهاند (حضرات، شاهنامه بخوانند یا نخوانند)؛ اگر هم فردوسی را تنها در وجه پاسداری از قالب زبان و فرهنگ محدود کردهاند، غفلت ورزیدهاند. فردوسی اگرچه عظیمترین گنجینه منظوم تاریخی ما را فراهم آورده اما در وجه ادبی نیز سرآمد است اگر فقط و فقط به پیشینه شعر فارسی تا پیش از او توجه کنیم و انصاف بدهیم که او اولین کسی است که به طور جدی و فارغ از تفنن و چشمداشت و... زبان را به عنوان میدان تجربهای طاقتسوز برمیگزیند. کاری به شاعرانگیهای شاهنامه هم که نداشته باشیم (و البته تازگیهای رواییاش در داستانپردازی)، نهادن پله اول برای سربرآوردن دیگرانی چون حافظ که الحمدلله همه به شاعربودنش معترف هستند، سهم کمی از شعر این دیار و حتی این روزگار نیست.
نکته دیگری که به دلیل رنگ فراگیر حماسه در شاهنامه، کمتر مورد توجه قرار گرفته، موضوع تغزل در شاهنامه است (حداقل اینکه بیشتر، خواص از این زاویه به ماجرا نگریستهاند)؛ حال آنکه بیتردید در هیچکجای شاهنامه، حکیم توس از کارایی دوستداری غفلت نورزیده و به جدیترین شکل، در آفرینش پردههای خوشنقشاش، «مثنویغزل» سروده است. از «زال و رودابه» که یکی از دلکشترین غزلهای همه دورانهاست که بگذریم، میتوانیم در بسیاری از داستانهایی که شاید خیلی از ایرانیان(!) اسمش را هم نشنیده باشند، از این نکته سراغ بگیریم؛ داستانهایی که شاید در تعریف اولیه ما از تغزل نگنجند.
جاه یا مهر؟
شاید یکی از قرینههایی که چربش عشق بر حماسه در دیدگاه فردوسی را نشان میدهد داستان «همای چهرزاد» باشد؛ جایی که سالاری سپاه و شاهنشاهی، در برابر عشق مادر به فرزند کم میآورد و تسلیم میشود:
... همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد...
اما وقتی پادشاه، زن باشد و آبستن شود، دیگران در تواناییاش به دیده تردید خواهند نگریست:
... چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
همی تخت شاهی پسند آمدش
جهانداشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت...
هما به دلیل ضرورتهایی که برای ادامه حکومت خود حس میکند، فرزند را پنهان میزاید و
... ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوی آن کودک شیرخوار
بدانگه که شد کودک از خواب، مست
خروشان بشد دایهی چربدست
نهادش به صندوقدر نرمنرم
به چینی پرندش بپوشید گرم
سر صندوق را میبندند و پنهانی، آن را به فرات میسپارند. گازری، کودک را از آب میگیرد و 2دیدبان هما، برای او از سرنوشت صندوق خبر میبرند.
گازر و همسرش که بهتازگی کودکی از دست داده بودهاند از یافتن کودکی دیگر، بسیار شادمان میشوند
... سیم روز داراب کردند نام
کز آب روان یافتندش کنام...
و از ترس اینکه مبادا کسی از سرّشان آگاه شود و کودک و جواهراتی که در صندوق بوده را از آنها بگیرد، شبانه از دیار خود میروند. داراب میبالد و گردن میافرازد:
... به کُشتی شدی با بزرگان به کوی
کسی را نبودی تن و زور اوی...
پس از سالها فرزندخوانده جوان از سرّ گازر و زنش آگاه میشود؛ برای مرزبانی پیش رشنواد میرود و نام مینویسد. سپاه ایران برای جنگ آماده میشود و
... بیامد ز کاخ همایون، همای
خود و مرزبانان پاکیزهرای
بدان تا سپه پیش او بگذرند
تن و نام و دیوانها بشمرند...
... چو دید آن بر و چهره دلپذیر
ز پستان مادر بپالود شیر...
از بقیه ماجرا میگذرم که مادر و فرزند یکدیگر را مییابند و داراب به شاهی میرسد اما همین بیت پایانی کافی است که یک عشق مادر و فرزندی به تاثیرگذارترین شکل بیان شود و اگر فردوسی «دوستداری» را همهچیز نمیدانست، نمیتوانست بزرگی ماجرا را اینقدر مختصر و مفید در جوشیدن شیر از سینه مادر – آن هم در صف لشکر - نشان دهد.
نکته دیگر اینکه حکیم توس با ترسیم این چهره مهراندوده از هما، شاید میخواهد این نکته را نیز یادآور شود که آنهمه تحمل همای در جدایی از فرزند، تنها به خاطر جاهطلبی و خودخواهی نبوده بلکه این مادر ایرانی چنین فداکاریای میکند چون وظیفه خود را در نگهبانی از آیین و خاک، مهمتر از پرورش تنها یک فرزند تنی میداند.
غزلحماسه
شاید بخشی از بیتوجهی ما به نگاه تغزلی فردوسی در این نکته نهفته باشد که حواسمان نیست به اینکه فردوسی هیچگاه حماسه را تنها در وجه خشن و قدرتطلبانه آن پیش نمیبرد؛ یک بار وقتی رستم باید از پیروزی بر سهراب سرمست باشد، پای دل را به میان میکشد و داغی به جان همه مینشاند و بار دیگر در حالی که فریدون از داغ ایرج خسته و فرسوده است، در زادهشدن منوچهر، دنیا را رنگی نو میزند:
... بدو گفت موبد که ای تاجور
یکی شاد کن دل، به ایرج نگر
جهانبخش را لب پر از خنده شد
تو گفتی مگر ایرجش زنده شد...
و از این دست کشاکشهای دلکش و جانسوز در شاهنامه کم نیست اگر حوصله و باور سترگی باشد و اگر در تعریف غزل دقیقتر باشیم.
و اما عشق
اگرچه مقدمه درازدامن شد، بخش قابل توجهی از متن بود چراکه منزوی به عنوان شاعری که هستیشناسی او از بن، چیزی جز عشق نیست، در مواجهه با متنی چون شاهنامه نیز خوانشی جز آنچه پیش از این آمد نداشته است. و البته خواص بهتر میدانند که متنی چون شاهنامه دریایی است که هرچه در آن بیشتر فروبروی، مزه شناوربودن را بیشتر خواهی چشید؛ غوری که برای حسین منزوی حدود 15سال پیاپی و به قولی هر شب ادامه داشته است. در چنین حالی آیا میتوان جز آنچه در غزلهای منزوی اتفاق افتاده را انتظار داشت؟
اساسا غزلهای منزوی از چند زاویه - چه در شکل و چه در ماهیت- بینظیرند و وقتی غزل او بیشتر سروری میکند که همه این ویژگیها در جان متغزل او که اکسیر اصلی است، درمیآمیزند و غزل ناب میشوند؛ حتی وقتی که او غزلمرثیه مینویسد. اینجا جای پرداختن و حتی اشاره به تکتک این ویژگیها نیست چراکه مجال آن نیست؛ پس به آنچه به موضوع اصلی نزدیکتر است میپردازیم. یکی از بارزترین وجوه شعر منزوی که چیزی جز غزل نیست (چه در قالب غزل، چه آزاد و...) نگاه همواره او به اسطورهها و بازخوانی و بازآفرینی مجدد آنهاست و در این بین اسطورههای شاهنامه نقش پررنگی را به خود اختصاص دادهاند. کم نیستند غزلهایی که منزوی از میانبر آنها به هر بهانهای به شاهنامه سرک میکشد؛ انگار میخواهد یادآوری کند که «سرشت» و «سرنوشت» (دو واژهای که او مدام با آنها کلنجار داشت) برای آدمی همان است که بوده و تنها در دورههای گوناگون بازآفرینی شده است و خود نیز از همین زاویه به ماجرا مینگرد و اصلا شاهنامه را شاهد میگیرد تا نهایتا به بیت پایانی برسد:
تقدیر، تقویم خود را تماما به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوشدارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم، فرزند خود را ندید...
... نقشی از آغاز یک عشق - آمیزهی اشک و خون ناتمام –
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مهآلود گردآفرید
*
سهراب آنروز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آندم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
وشاید آنشب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید و با او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرومیچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غمانگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید؟
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای زخم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
*
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر، قربانی خویش را برگزید
منزوی در هر واژه و هر سطر این غزل به گوشهای از برداشتهای خود از شاهنامه میپردازد و سعی میکند در این پرداختن، از تجربههای روزمره مردمان روزگار خودش نیز رمزگشایی کند؛ چنان که در مصراع اول با آوردن قید «تماما» تکلیف همه دورانها را مشخص میکند تا مخاطبِ دقیقتر، از همینجا بفهمد که شاعر، حکم خودش را صادر کرده و از این به بعد در پی محاجّه است و البته در این بین، تاسف منزوی از این است که چرا مهر و عشق در این میان کم میگذارند تا تقدیر، اینچنین بتازد و دوستداری رنگ ببازد. این پرسش وقتی پررنگتر میشود که به احتجاجات درونمتنی شاهنامه شبیه آنچه مثلا در همان داستان همای بدان اشاره کردیم نیز توجه داشته باشیم.
و البته شاعر عاشقپیشه ما حسین منزوی نیز اگرچه در وهله اول با هیچکدام از این دلایل، رستم را تبرئه نمیکند اما خود خوب میداند که آنجا نیز تقدیر، افسار رخش را میگیرد و رستم را به دنبال او به خوابگاه تهمینه میکشد و باز هم خوبتر میداند که از همه این باید و شایدها که بگذریم، به عشق برمیگردیم که انگار چون تقدیر، گریزی از آن نیست، با این تفاوت که عشق از هر دو سر شیرین است؛ چه وقتی که در باغ دوشیزگی بچمد و چه وقتی که با آلودن دست به خون عزیزی به خاطر عزت ایران فراهم آید.
و نهایتا منزوی با من خواننده و دل خودش اینگونه کنار میآید که اگرچه مصیبت و فاجعه در نجنبیدن مهر رستم نهفته ولی این دست از آستین سرنوشت برآمده که بیتردید در سرشت آدمی تنیده است. جالب اینکه در بیت آخر با اشاره به «قوچ بهشتی» منزوی به نوعی قرینگی در داستانهای ابراهیم و اسماعیل و رستم و سهراب میرسد که هرکدام بنا به تقدیر به گونهای رقم میخورند.
اما اشاره زیبا و ظریف دیگری نیز در یکی از بیتهای این غزل نهفته است؛ عشق سهراب به گردآفرید که اگرچه جایی به آن صراحتا اشاره نشده ولی بوی آن از بین بیتهای شاهنامه میتراود و منزوی به این میاندیشد که اگر سهراب کشته نمیشد، چه پرده رنگین دیگری از عشق پیش چشمها گشوده بود!
پردههای دیگر
از این غزل که بگذریم، منزوی حتی آنجا که از روزگار خود و البته همروزگاران خود گلایه دارد، نیز از همین زاویه نگاه میکند:
ما میتوانستیم زیباتر بمانیم
ما میتوانستیم عاشقتر بخوانیم
ما میتوانستیم بیشک... روزی... اما
امروز هم آیا دوباره میتوانیم؟
همینجاست که نگاه منزوی بیش از آنکه به «ما»یی باشد که «من» و «تو» است، به یک «من» و «تو» سرشتی است و حالا به این میاندیشد که این سرشت مشترک آیا به سرنوشتی مشترک نیز خواهد انجامید یا نه و چرا نه!؟ و همینجاست که یک بار دیگر تجربههای سرشتین خود را مرور میکند:
... با هفتخوان این توبهتویی نیست، شاید
ما گمشده در وادی هفتادخوانیم! ...
و بعد، در همین بازخوانی به نتیجهای میرسد که چندان برای «من» و «تو» امروزی خوشایند نیست:
...یک دست آوازی ندارد نازنینم!
ما خامشان، این دستهای بیدهانیم
افسانهها میدان عشاق بزرگاند
ما عاشقان کوچک بیداستانیم
و همینجاست که باز میتوان همنوایی منزوی با فردوسی را رد زد. خوب یادم هست که جایی این غزل را خواندم و کسی درباره همین بیت پایانی گفت: «اسطورهها به جای افسانهها خوشتر مینشست». من هم نسبت بزرگی را با «اسطوره» و «میدان» فراهمتر یافتم؛ به جای «عشاق» هم میتوانست کلمهای متناسب با اسطوره بنشیند! اما آن «من» هنوز نمیدانست که «ای عشق همه بهانه از توست» و حالا که به بازخوانی شاهنامه مینشیند و در اوج حماسه نیز تغزل را بهانه اصلی مییابد، دیگر شک نمیکند که حسین منزوی نیز قطعا به «اسطوره» فکر کرده و آن را پس زده است تا جای «عشق» تنگ نشود. و باز هم به این نتیجه میرسیم که منزوی نیز با نگاهی از قبیل آنچه در فصل آغازین این مطلب گفته شد به شاهنامه مینگریسته است؛ ضمن اینکه این نکته نیز در کلمات منزوی هست که باید آنفدر بلند پرید که بتوان حتی به عرصههای دوردست افسانه نیز قدم نهاد.
شاید وقتی دیگر
منزوی در بیش از 30 شعر خود صراحتا از شخصیتهای شاهنامه سراغ گرفته است و در بیشتر مواقع نیز آنها را در عرض مردمان روزگار خویش قرار داده تا سنجهای قابل اعتماد در داوری داشته باشد. در این بین او بیش از همه از «سیاوش» سراغ میگیرد؛ حتی با دیدن خورشید:
تشت زری است خورشید، گلگون، لبالب از خون
تیغ که باز کردهست خون از رگ سیاووش؟
یا حتی وقتی میخواهد خودش را در پرهیز قیاس کند:
من سیاوش نیستم در پاکی و او نیز
همچنان سودابه بیپرهیز میآید
*
تا نگذری از خویش چو زآتش که سیاوش
با عالمی از آب هم آلودهای ای دل
یا وقتی به اسطورههای ملی- دینی میپردازد و از خون خدا میگوید که
جاری شده از کرببلا آمده وانگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
و حتی درگیری او با این نام آنقدر زیاد است که از امکانات لفظی آن نیز در کنار همه معناها بهره میجوید:
نوبت
با چشمهای توست
- جفتی سیاوشان کماندار -
اما او از رستم با عناوین مختلف و در جایهای گوناگون یاد میکند و نگاهی همهجانبه به او دارد؛ همانگونه که خود فردوسی نیز تنها او را در هر گریوهای میآزماید. منزوی همانطور که از رستم انتظار پهلوانی و نجاتبخشبودن دارد، تنهاییها و دلتنگیهایش را نیز از یاد نمیبرد و هر بار نیز یادآور میشود که حتی او هم که کلید آزادی و رهایی است، خود گرفتار کینه و تنگنظری کاووس است و بر او دریغ میخورد:
هزار رستم و سهراب مردهاند و هنوز
دریغ میکند از نوشدارویی کاووس
و دریغ میخورد که شاید حالا دیگر اگر رستمی هم باشد، در یکی از همان پردههای اول در چاه نابرادری بیفتد:
بفکن پر سیمرغ در آتش که رخش اینبار
بیصاحب از هنگامه اسفندیار آمد
عریان و بیزین و لگام اما به دندانش
یک لخته از پیراهن خونین یار آمد
دیگر کدامین آشنا از پشت خنجر زد؟
دیگر کدامین دوست با دشمن کنار آمد؟
و گاه نیز بر همه رستمهایی دریغ میخورد که انگار در زمانه از هرسو دوره شدهاند:
رودابه من رودگری کن که فتادند
در چاه شغادان زمان، تهمتنانت
و البته منزوی اینجا نیز از درهمآمیختن درخشندگیهای ستارههای ذهنش غفلت نمیکند و وقتی کار به افسوس میکشد، تاثیر ماجرا دوچندان میشود:
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علیست
چاه مرگیست که پنهان به ره تهمتن است
گاهی نیز به سراغ بیژن میرود؛ خصوصا آنجا که صحبت از اسارت و دوستداری در بین باشد:
این آسمان بی تو گویی سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را بر چاه بیژن گرفتهست
یا
میپوسم از حسرت درون خانهای که
دلتنگی و ظلمت به چاه بیژن آموخت
و گاهی سختی عاشقی را با ترکیبی از این شخصیتها نشان میدهد:
بر سر چاهش ای پری تهمتن ار نیاوری
سنگ دگر چه افکنی بر سر بیژن؟ این مکن
یا
رسد تا رستمی از ره، منیژهوار روی که
امید زیستن در قعر چاهم میشود امشب؟
دیگر شخصیتهای شاهنامه را نیز میتوان دراثار منزوی سراغ گرفت ولی چیزی که نهایتا از بررسی نگاه منزوی به این شخصیتها به دست میآید این است که منزوی اگرچه بسیاری اوقات از معبر حماسه وارد متن میشود ولی همواره چون فردوسی با سنجه دوستداری داوری میکند و از یاد نبریم که منزوی یکی از شاعران معاصری است که با وطنش، کم نرد عشق نباخته و تنها کافی است به همین بیت او نگاهی دوباره بیندازیم تا همسوییهایش با فردوسی را نیز بیشتر دریابیم:
ایرانم ای معشوق ناب! ای ناب نایاب
وی عاشقانت بیشمار بیشماران
آنچه بدان اشاره شد، نه تمامی حماسهغزلهای فردوسی بود و نه همه غزلحماسههای منزوی؛ شاید وقتی دیگر باشد و مجالی فراختر که بتوان بیشتر به این تاثیر وتاثر پرداخت.
رباعی ها
میسوزم ازتب و دهانم تلخ است
حالم خوش نیست آسمانم تلخ است
ازکوزه همان برون تراودکه دراوست
دلگیرمشواگرزبانم تلخ است
*
من ازشب وازبی توشدن میترسم
ازبی تو شدن ازشب من میترسم
ازاینکه به دریا نرسم ازاینکه_
درخویش بگندم چولجن میترسم
*
چیزی ازمن نمانده جزخاکستر
بربادبده هرآنچه دارم یکسر
چشمانت رامگیرازمن اما
من ازشب میترسم ازشب می تر...
*
دورازتوزمین و آسمان سرگردان
پیراهن من گورواتاقم زندان
تاصبح توراگریستم تا خود صبح -
باران باران هی باران هی باران
------------------------------------------------
آثار/ مجموعه ی چاپ شده چشمان تو شناسنامه ی من است 1380پشت این غزل مردی است از همیشه عاشقتر1388

شاعرانی چون بدرشاکرالسیاب-نازک الملائکه-عبدالوهاب البیاتی وبلند الحیدری،با پایان یافتن جنگ جهانی دوم شکل جدیدی ازشعرسرایی رادرعراق پدید آوردند که بعدها به نام شعرنو یا"تفعیلیه" (نیمایی)،شهرت یافت.ریشه این نوآوری درنیمه نخست قرن بیستم نهفته است.کسانی چون معروف الرصافی-صدقی الزهاوی-محسن الکاظمی-الصافی النجفی ومحمد مهدی الجواهری به نوآوری درمضامین شعری وهم روزگارساختن شعربامردم وآلام وآمال آنان دست زده بودند.درواقع شاعران عراقی جریانی ازمثلث نوگرایی شعراعراب راراه انداختند که تابه امروزبهترین وپیشروترین جریان شعری مدرن عرب به شمارمی آید.
از"مظفرالنواب" شاعرعراقی شعرکوتاهی می خوانیم که ازمنظومه"عبدالله تروریست"انتخاب شده است.
شب وعبدالله خویشاوندند
عرق سردوآتش وغم روزگار
وعبدالله خویشاوندند
بهترین پاروساز
اماقایقی ندارد!
عبدالله تورادوست دارم
که به خشم رسیده ای
وبرخویش هم خشم گرفته ای.
تفنگ تو
کنفرانس سرانش را
برگزار می کند.
-به تنهایی-
میانسالی دورانی طلایی ست!معمولا پرازخاطرات سبزوارزشمندی ست که می تواند سالها لحظه های کسی مثل "آن زن"راپرکند،درحالی که روی مبل نشسته است وباغ رامی نگرد وگاهی نوشته هایی راکه روی دامنش گذاشته ورق می زند:
"...این گیسوان توچه بوی خوشی می دهد،کاش بیشترمانده بودم ونفس می کشیدم این رزآمیخته با میخک حنایی را.هوارامی بویم و چنگ می اندازم بلکه توی هوابگیرمش!...اما نه، این عطرخوش دیرپای گیسوان تودستان مراهم خیالی کرده،فعلا توی آلاچیق کناری می نشینم ورد شانه هایت رالمس می کنم تا...تا میعاد بعدی..."
دست می گشایم ودفتر یک عمر آرزو را
به خاطره ها می بخشم
بوی باغ برمشام کشیده
وبا خیال دوباره تو بازی میکنم
با رویای گرمی دستهایت
که رشته های مویم را
با رنگ عاشقی می بافد!
مژه بر هم می نهم
وبوی طراوت سر انگشتات مهربانت را
از گل سرخ باز پس میگیرم
میدانم دلباخته همان لبهائی خواهم شد
در کنار الاچیق رویاهایم
انتظار می کشد
ومن در شرم نگاه
چشمهایم را
هنوز بسته ام
رویای آغوشی گشودن بخارم می کند... وانتظار می کشم
در رویای گامی بسوی من
شعراز"فرزانه شیدا"

"رنه شار"ازشاعران بزرگ فرانسه،هم عصر"آلبرکامو"ودوست اوبود.ازشارترجمه های متعددی ازچنددهه پیش تا کنون درایران منتشرشده، وی متولد1907درفرانسه است.درجنبش" فراواقعیت" نقش مهمی داشت ومقالات مهمی درهمان سالها برنقاشی های" خوان میرو" نقاش پرتوان اسپانیایی نوشت ومدتی رهبرنهضت مقاومت برعلیه آلمان هادرجنگ دوم جهانی بودازاوبیش ازسی اثرباقی مانده است.ازجمله مجموعه اشعار"کرکر ه های کشیده چاک چاک "...که فیروز ناجی آن راترجمه کرده است.
ازاشعاراوست:
درتاریکی هامان،جایی برای زیبایی نیست
هرچه جاست
خودبرای زیباییست
ندیدم ستاره ای برافروزد
درپیشانی آنهاکه می رفتند،بمیرند
دیده ام اماطرح کرکره ای که
بالا کشیده،نظمی ازچیزهای سرنهاده
درمنزلی گشاده.

"افسانه های علمی"بانام نویسندگانی چون "سیرانو دوبرژراک"،"ژول ورن"و"ادگارآلن پو"پیوند خورده است،درواقع این نویسندگان مدل والگوهای داستان های علمی –تخیلی راپی ریزی کردندوبعدازاین نویسندگان ،کسانی چون"هیوگوکرنسبک"،"اچ.جی.ولز"،"ری برادبری"و"ادگاررایس براز"داستان های علمی-تخیلی راواردمرحله ی تازه ای نمودندوآثاری به یادماندنی به طرفداران این نوع داستان ها عرضه کردند.
درطی سالیان بعد نویسندگانی ظهور کردند که ازسطح اطلاعات علمی بالایی برخوردار بودندواین رشته ازادبیات راغنا بخشیدند."ایزاک آسیموف"یکی ازاین نویسندگان است.وی درسال1920درداغستان شوروی سابق متولدگردید ودرکودکی به آمریکارفت ودرآنجاماندگارشد.دردانشگاه "کلمبیا"شیمی خواند ودردانشگاه "بوستون"به استادی بیوشیمی رسید.درواقع اوازسن 9سالگی خواندن داستان های علمی راشروع کرد،در11سالگی شروع به نوشتن کردودر18سالگی بابدبختی اولین داستانش رافروخت!"آسیموف"نویسنده ای پرکاراست وتاکنون 260کتاب نوشته است.داستان های علمی –تخیلی برای وی چنان شهرتی پدیدآوردکه تدریس دردانشگاه رارهاکرد تاپیوسته بنویسد .وی ازسال1941وقتی 21ساله بودداستان "شب هنگام"رانوشت.بعدازآن "غارهای پولاد"،"آدم آهنی های سپیده دم"و...این روند تاکنون که وی درنیویورک زندگی می کند،ادامه دارد.ازکتا بهای جالب اوAwhiff of Death(آزمایش مرگ چاپ1973)،نام دارد.

آلن سیلیتو(متولد1928)،درناتینگهام انگلیس است .درنوجوانی وجوانی درکارخانجات مختلف کارکردودرجنگ جهانی دوم شرکت نمودوچند سالی بعدازجنگ با تشویق "رابرت گریوز"شاعرونویسنده معروف انگلیسی ،به نوشتن روی آورد .چون وی خودازطبقه کارگربودومتهورانه وجسورانه دراین باره نوشته هایش راپخش ومنتشر می کرد،سبک تازه ای درادبیات داستانی انگلستان به وجود آوردکه معروف است .(اوو"استن بارستو"و"کیت واترهاوس"، درادبیان معاصرانگلیس به" مردان جوان خشمگین "مشهورشده اند )
اولین کتاب وی رمان "شنبه شب وصبح یکشنبه"،(چاپ 1958)،نام دارد،داستان یک کارگرجوان که وقتی می بیندبرعلیه بی عدالتی های جامعه کاری نمی تواند انجام دهد،شنبه شب هابه عیش ونوش می پردازد!!،دراین کتاب به رشته تحریردرآمده است.براساس این کتاب فیلمی هم که سناریوآن راخودسیلیتو نوشته ،ساخته شده است.
کتاب مطرح دیگروی رمان The loneliness of the long-distance runner"تنهایی یک دونده ی دواستقامت"(چاپ1960)،نام دارد.داستان کتاب درموردعصیان یک نوجوان برعلیه تبعیضات جامعه ی انگلیس است.درسال1962ازاین رمان نیز فیلمی ساخته شد.
سیلیتو بسیارپرکاراست وعلاوه بررمان وداستان کوتاه ،درزمینه شعر،نمایشنامه،مقاله،سفرنامه وادبیات کودکان ،آثارمتعددی دارد
16رمان،5مجموعه ی داستان کوتاه،9مجموعه ی شعر،4سفرنامه،و...حاصل سالها تلاش وی است.
اماکتاب تنهایی یک دونده دواستقامت که موردنطرمن است کتاب خاص وجذابی است، کتاب پراز اصطلاحات عامیانه ی منطقه یورکشایرانگلستان است و همین کاررابرای مترجم وخواننده ی فارسی زبان مشکل می سازدمثلا دراین اصطلاحات ووااژه های عامیانه منطقه ای به کلماتی جون"cops"یعنی پلیس ،"اjerry"به معنی آلمانی،برمی خوریم که فقط خاص منطقه ی یورکشایر هستند،یااصطلاحاتی که درفارسی برای درک آن مجبوری معنی طولانی بیاوری ومعادل سازی کنی ولی باز هم حق مطلب ادا نمی شود!برای نمونه "nipping into "یعنی تندوچابک وارد مکانی شدن باحالتی محجوبانه ومعصومانه!!یابعضی اصطلاحات هستند که ازرویدادواتفاقی گرفته شده اند،مثلbeen over the" top،اصطلاحی است برگرفته ازجنگ جهانی اول که به عنوان تمثیل برای مبارزه برعلیه متجاوزین به قانون به کارمی رود ،ولی معنی آن "هجوم وحمله ازجان پناه سنگرهاست"!واز این نمونه هامتعدد دراین کتاب می توان دید.برای پایان این بحث جمله ی معروف کتاب" تنهایی یک دونده دواستقامت" را میآورم که انگار حدیث نفس مادراین زمانه ا ست.
"تنها چیزی که می دانستم این بود که مجبور بودی همه اش بدوی.بدوی وبازهم بدوی.بی آنکه بدانی چرا می دوی!"
من از اینهمه خودم نفرت دارم
از اینهمه که یکی یکی از خودهای دیگرم فرو می ریزد
ساز را به دهان می چسباند
وجایی میان دست و پا گم می شود با پوکه های فشنگ
آخر هرگز تو را شما جا نزدم
که خوب بال هایت را برای باله باز می کنی
وقتی جفت خوبی می شوم میان یال هایم
حالا روی میز
یک سمفونی نیمه کاره ام کنار این همه اوراق غبار گرفته
خنده های واگنر سمفونی را اپرا می کند تا مگر تمام شوم
جایی میان تراژدی دو هشت با سیزده منحوس کنارش
شیهه می کشم و نقشه هایم را روی نقش های تو
شاید از بر شوی این بازی ابدی را
آنطرف خواب هایی که نمی بینم
ماهر نبودیم
فقط مرگ را آن قدر طبیعی بازی می کردیم
که همه برای مان می مردند
حالا که مجبورم امروز را سر پیچ واریاسیون های فردا دور بزنم
کمی از خودم برایت خواب می شوم
با تنالیته قهوه ای روی زمینه ی سیاه
هدیه می شوم به دخیل های متبرکی که از رگ هایم آویزان است
آه باید زوزه های با شکوه تن های دیگرم را برای پرده آخر نگه دارم :
بگو این همه تن نت شده جلودار کدام کلید باشد؟
روی کدام سونات هورا بکشد؟
و فراموش کند نمی شود تم کشتار را خودکشی جا زد
چقدر شلیک شوم روی نت های شیهه اسب
وقتی خون از پیاده رو به خیابان
از خیابان به اتوبان
از اتوبان به بزرگراه های هوایی سرریز می شود
ارکستر تمام شب خیابان شد
و با اندکی فوگ روی آپوس های گریه مرگ را دوشیزه کرد
بخند واگنر
این اپرا هرگز تراژیک نمی شود
حتی با آوازهای مادریم

داشتم یکی ازشعرهای منثوررنه شاررامی خواندم که به آلبرکامواتقدیم شده است .این شعرمنثورمربوط به ورقپاره های هیپنوز است که طی سالهای 1943-1944سروده شده اند.هیپنوزدرافسانه های یونانی نام خدای خواب است،این ورقپاره هادرطول جنگ دوم سروده شده وبه گمانم تعدادآنها237یا238قطعه بوده است که شاعر بعداتعدادی ازآنهاراازبین برده است.دراین شعرها ازهمه چیز صحبت شده است،عشق ،ازادی،آینده،خشم ودوستی و...
اصل وترجمه یکی از این شعرها رامی آورم،باتوضیحی درپایان.
Le poete ne peut pas longtemps demeurer dans la stratosphere du verb.Il doit se lover dans de nouvelles larms et pousser plus avant dans son ordre.
شاعرنمی تواند زمان زیادی درفضای زلال کلمات بماند.بایددراشکهای تازه اش به دور خود چنبره بزندودرمیان نزدیکان خود راهش را به جلو ادامه دهد.
منظور شاراین است که شاعر برای به وجود آوردن شعرتازه تنها نبایدبه واژه هااکتفا کند!بلکه بایدفضای عاشقانه ی تازه ای ازدوستی ومحبت برای خود بسازد تابتواند راه مشخص خود رابه افراد نزدیک پیرامونش نشان دهد بلکه ادامه این راه روشن موجه نمایش داده شود.رفتاری آرام وخزنده وروبه جلو چون حرکت مار!

قبلا درموردادبیات فرانسه وآمریکا،مطالبی نوشته ام ،والبته ادبیات فرانسه راغنی تردانسته بودم.اسمش رانمی گذارم مقایسه،امامایلم کمی هم درموردادبیات فرانسه وروسیه توضیح دهم.
به نظرم درشعرفرانسوی ها،غنی ترازروس هاهستند!امادررمان کفه ترازو برای هردوسنگینی می کند!درشعرفرانسوی ها"آرتوررمبو"،"آلبرکامو"،"گیوم آپولینر"،"رنه شار"،"شارل بودلر"....وده هانفردیگررابه شعرجهان ،تحویل داده اند،"رمبو "به تنهایی باتمام شاعران روس رقابت می کندودراین رقابت ،البته برنده هم هست!
اما درشعر،روسها تنها کسانی چون "آناآخماتوا"رادارندکه البته شاعرخوبی هم هست،اماهیچ گاه به پای مثلا"بودلر"نمی رسد.
دررمان قضیه گرچه برابر است اما کمی کفه ترازوی داشته های روس ها،سنگینی می کند.آنها تولستوی(کتاب جنگ وصلح)؛گوگول(کتاب تاراس بولبا)،انتوان چخوف،نمایشنامه نویس معروف ونویسندگان مشهوردیگری دارند.اما فرانسوی ها،ویکتورهوگو(کتاب بینوایان)،الکساندردوما(کتاب سه تفنگدار)،و...رادارند.می بینیدکه هردودرزمینه رمان افتخارات ونام های بزرگی دارند.
من همیشه دغدغه ی آموختن زبان روسی راداشته ام واین دودلیل دارد؛اول اینکه می خواستم ازادبیات غنی آنهابی واسطه استفاده کنم ،چون بیشترکتابهای ادبی روسی ،ازانگلیسی به فارسی ترجمه می شوند خوب طبیعی ست که دراین میان مقدارزیادی مطلب ومحتوا هرز می رود!ودوم اینکه آهنگ های روسی راخیلی دوست دارم.
این مطالب رابه بهانه ی کتاب پدران وفرزندانFATHERS AND SONSاثرنویسنده بزرگ روسی ایوان تورگنیفIVAN TURGENEVنوشتم تاکمی درباره اش کتاب توضیح دهم.
کتاب درباره نسل دیروزونسل امروز،جنگ اندیشه های نووکهنه، تضادهاوکشمکش هاست.داستان دوجوان که مقدسات پیرهارامی خواهندازبین ببرندوهردوهم البته، هم پیرهاوهم جوانها،اشتباه می کنند".
بازارف" قهرمان این کتاب، سمبل جوانهای جسوروبی ملاحظه یی است که دنبال نظمی نوین می باشد.دنبال کردن مادیات وبه کناری نهادن معنویات ،همین کارباعث به وجود امدن تضادی دروی می شود که جانش راهم برسرآن می گذارد!
البته "تورگنیف" باساختن" بازارف" خواسته جوانهای معتقدبه دگرگونی رادرعصرخودش به ریشخند بگیرد!اما به نظرمن دراین کارموفق نبوده چراکه ازبازارف تصویری متضادارائه می دهد.
روبروی "بازاروف"،"پاول پترویچ"پیر قرارداردکه بااومخالف است وحتا بااوبرخورد فیزیکی هم می کند.
شخصیت های دیگرداستان، هریک به نحوی گرفتارهمان مسائل قهرمانان اصلی کتاب هستند.هنرتورگنیف این بوده که توانسته دراین کتاب، اوضاع اجتماعی زمانش رابه تماشابگذارد؛به همین دلیل است که کتاب پدران وفرزندان تاکنون زنده است ومخاطب دارد.
ایوان تورگنیف متولد1818م درشهر"آریول" است،تحصیلاتش رادرمسکو گذراند ودر پترزبورگ ادبیات خواند ،وبعدازتحصیل ادبیات به برلن رفت وفلسفه" هگل" راآموخت.بقیه عمرش راهم درپترزبورگ به نوشتن گذراند.ازآثاراومی توان از"یادداشت های شکارچی"،"قبل ازماجرا"،"زمین بکر"،"دود"،"آشیانه اشراف"،"رودین"،و...رانام برد.

![]()
والت ویتمن در"لانگ آیلند"،درخانواده ای فقیروکم سوادزاده شد.پدرش کشاورزونجاربود."ویتمن" بانخستین کتاب شعرش"برگ های علف"،درسال1855،توفانی درآمریکابه راه انداخت.روزنامه "نیویورک تایمز"درموردویتمن وشعرهایش نوشت:"این چه غول بی شاخ ودمی است که درمیان ماپیداشده؟این چه معجون معنوی است که ازافکارموهن وفلسفه وکفروزیبایی ترکیب یافته؟"
سال های سختی برویتمن گذشت.منتقدین ؛شاعران کلاسیک،روزنامه نگاران ومحافل ادبی،سراسرعمربااومخالفت کردند،امااوازراه خودبازنایستاد.کتاب برگ های علف درسال 1860به چاپ سوم رسید.اورابعدها" شاعرشاعران "
آمریکا نامیدند؛کسی که مکتب جدیدشعری رادرآمریکا پایه گذاری کرد.
درایران بعدازشعرنیمایی ،شعرسپیدشاملویی، سخت تحت تاثیرویتمن وآثارش ،توسط احمد شاملو،شکل گرفت.البته ویتمن برسهراب سپهری هم تاثیرگذاربوده است.
دوشعرازویتمن
سنگ نوشته ای برای مقبره ای
ای که دراین گورخفته ای،برایت چه فاتحه ای می توان خواند
چه لوح یادبودوچه سنگ نوشته ای برمزارتوست؟
ای میلیونر!
ماندانیم که چگونه زیستی؟
اما می دانیم که همه خود دردادوستد
ودرمیان گروه دلالان به سرآوری
نه رادمردی وقهرمانی ازآن توست،ونه نبردی وافتخاری.
غرق دراندیشه
دیدم ذره ای که نام آن"نیکی"است
به سوی ابدیت می شتابد
ودریای بی کرانی که"بدی "نام دارد
خودرابه هرسوی می کشاند
تاناپدیدشودوبمیرد.
گوئی بیشترروزهامنتظرم
مثل کوهی با پژواک های عاشقانه
صدایم رامی شنوم
بیهوده است انکاردوستت دارم!
درمتن نوشته های من
ازکلمات جزایرکوچکی می سازد
که تنهایی مرا ،
وهمه جارارنگین می کند
چه بسیار خواسته ام
تابرای یک روز،به اسکاندیناوی بروم
دیده ام راروشن می سازد...روشن...
دررزها بیداری جسته ام
امارویای عشق برای من چشمه ای است
که ابدیت را به من می نوشاند.

Jean-Michel Jarre
ازمیان تعدادزیاد آهنگ های مدرن روزدراینجا می خواهم درباره ی شش آلبوم وتجربه ی شنیدن انها ،به بیان احساساتم بپردازم.
ابتداازبهترین های اکارینا بگویم که هنوزبعداز سالها شنیدنی ست.اثری ازدیه کومدناوژان فیلیپ ادن.اکارینانوعی آلت موسیقی کوچکی می باشد که ازخاک پخته ساخته می شودوشکل آن شبیه یک انجیراست.مدنا(متولد1964)موزیسین آرژانتینی ست که تخصص وی نواختن اکاریناست.ادن هم که ویلونیست برجسته ای می باشدبا مدنا زوج پرشکوهی راتشکیل می دهد که درکنار هم آثارزیبایی خلق کرده اند.اکارینا کاستی هست که حتا،منهای افرادروشنفکر،مردم کوچه وبازارهم آنرا دوست دارند.گرچه بسیاردیده شده است که نام آهنگ هاوموزیسین هایش رابلدهم نیستند!
پاپ میوزیک2000،موسیقی بی کلامی ست که بیشترنوجوانها وجوانها می پسندندواین به دلیل سرعت وانرژی نهفته درآهنگ های این مجموعه است.
اما سیب وحشی،اثررابرت مایلروآلن پارسونز،مجموع ده آهنگ زیباست.این آهنگ هادراکثررسانه های جمعی پخش شده ومی شوندبه نظرماز زیباترین آهنگ های این مجموعه آهنگ) rainy night)باشد.می دانم که جوانهاوشاعران بسیاری ازآهنگ های سیب وحشی الهام گرفته اند،این تاثیرپذیری تاحدی بوده که حتانام آهنگ های این مجموعه هم،دربسیاری ازمواردتوسطافرادباسلیقه های گوناگون استفاده شده است.
شب های تابستان مجموعه ی دوازده آهنگ بی کلام گیتاریست معروف آرمیک است.این مجموعه که به من خیلی انرژی منتقل کرده، برای آنهایی که عاشق گیتاروصدای آن هستند،موهبتی ست.تمام آهنگ های این مجموعه شنیدنی وبکرهستند.بی تردیدنوازندگی آرمیک باگیتار،درموفقیت این مجموعه تاثیربسزایی داشته است(.time flies)،یکی ازآهنگ های زیبای مجموعه ی شب های تابستان است.
پاییزنیزاراثرجمشیدعندلیبی می باشد.وی که متولدکردستان است یکی ازهنرمندان برجسته ی هنرنی نوازی است .دراین مجموعه که با تنظیم کامبیزمیرزایی روبه روهستیم ،دوآهنگ هم ازخودمیرزایی وجوددارد.هنروی نوازندگی پیانواست.همکاری این دوموسیقی دان اثرزیبایی آفریده است،چون اهنگ های گرداب وفریادمستانه.
امااثرجاودانه ای که می خواهم درباره اش چندسطری بنویسم وخیلی دوستش دارم وازآن بسیار الهام گرفته ام،پلوتونیوم اثرژان میشل ژاراست.وی فرزندآهنگساز بزرگ فرانسوی موریس ژاراست (متولد1948)،سازنده موسیقی متن فیلم های مطرحی چون محمدرسول الله،عمرمختاروعیسی بن مریم وبرنده چند اسکارسینمایی. آلبوم اکسیژن که دردنیا فروش فوق العاده ای داشت وپایه گذارنوعی موسیقی الکترونیک شد اثرهمین نابغه فرانسوی ست.البوم پولوتونیم واکسیژنxازبهترین آثارموسیقی مدرن معاصراست،شنیدن آن راازدست ندهید!

گابریل گارسیامارکز(G.G.marquez)،متولد1928،دریکی ازشهرهای کوچک ناحیه ی آتلانتیک استوایی است.گرمای استوایی وانزوا وتنهایی درشهرمحل تولد مارکز که شهری پرت ودورمانده می باشد،بیشتر آثاراین نویسنده مشهوررا تحت الشعاع قرار داده است.اودربوگوتا(Bogota)،به تحصیل پرداخت وسپس به حرفه ی روزنامه نگاری روی آورد.درونروئلا،پاریس،مکزیکو،...واسپانیازندگی کرده است.اولین رمان اودرسال1955،بانام "برگ های خزان"منتشرشد.دراین رمان ازمرگ دکتری در"ماکوندو"سخن کفته می شود.مارکزدرسال1961رمان"کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد"رامنتشرمی کند.این رمان درباره ی سرگذشت سرهنگی بازنشسته است.
اما یکی ازبرجسته ترین رمان های امریکای لاتین که اکنون جهانی شده است "صدسال تنهایی"است که مارکز ان رادر سال 1970نوشت .بانوشتن این رمان وی چهره ای جهانی نام گرفت.بعدازاین کتاب بودکه تب جادویی وسوررئال نوشته های مارکز باآن فضای آمریکای لاتینی ،همه گیرشد.درواقع سبک جادویی مارکزباآثارش ومشخصابا این کتاب شناخته می شود.به نظرم تب این نوع نوشته ها گرچه کمی فروکش نموده است ،اما نوشته های مارکز هنوز طرفداران زیادی دارد.زندگی پرحاشیه مارکزازجمله دیدارش بارهبران سیاسی جهان چون کاسترورهبرکوبا..وارتباطات زیادش بازنهای متفاوت ،نکاتی واقعی است که درنوشته های وی قابل ردگیری می باشند.ازمارکز رمان هاومجموعه داستان های کوتاه زیادی هم منتشرشده است که به نظر من یکی ازداستانهای کوتاه وزیبای وی"خواب نیمروزسه شنبه"است،این داستان کوتاه درموردسفردخترک دوازده ساله ای باترن است.

بی شک کوروش انسان صلح طلب وآزاداندیشی بوده .توجه داشته باشید که درزمان حکومت او وجانشینانش زمینه ی ابراز دموکراسی درپرشیا(ایران)،خیلی عینی تربوده تاجای دیگری چون یونان.اوهیچ قومی رااسیرنکردوهیچ آبادی راتخریب نساخت.بلکه اسیران یهودی راازاد وبه موطنشان فرستاد،معبدسلیمان رابرایشان تعمیرکرد،تاحدی که اینک وی درکتاب مقدس نجات دهنده لقب گرفته است.برخوردوی بامادرانی که روی تپه های اطراف پاسارگادشجاعانه درمقابل اقوام مهاجم مقاومت کردند ومردان رابه ایستادگی تشویق کردند،بسیارعالی ومدرن بود.دربابل که در2500سال پیش عظمتی شگرف داشت،بدون خونریزی استقراریافت،درحالیکه همه مشتاقانه اوراپذیرفتند.وی ازقوم اصلی هخامنش بود(هخامنش از3قوم تشکیل یافته بود)،وقتی براثرجراحت درگذشت الگوشده بود.وصیت نامه،اعلامیه حقوق انسانی اووجملاتش امروزه درصدرقوانین مدرن وآزاد قراردارند.داریوش اما سیاستمداروفرصت طلبی مثبت بود،گروه های هخامنشی رایکپارچه ساخت وتخت جمشیدرادردامنه کوه رحمت پی ریزی کرد.درواقع اووکوروش وخشایارشاه پادشاهان شکوهمند هخامنشی بودند .خشایارشاه مردی آشناباجغرافیای جنگ ودرعین حال رمانتیک بود،هنگامی که به یونان حمله کرد،سواحل زیبای تراکیا برایش بسیارجذاب بودند .تعدادی ازفرماندهان ارتش وی زنان پارسی بودند.احتمالااوآتن راّبه اتش نکشیده، دراین زمینه تاریخ نویسان همه یونانی هستندودرطرف مقابل، پس به نوشته هایشان دراین زمینه وموارددیگراعتمادی نیست.همجنان که تعداد لشکریانش را تاریخ نویسان یونانی تاچند میلیون! نوشته اندکه صحیح نیست(نوشته اندوقتی ازرودخانه ای گذر می کردان رود خشک می شد!!) واگرازیونان عقب نشست، دلیلش نظامی بود .چون جان ارتشیان گاردجاویدان که همیشه 10000نفربودند،برایش اهمیت داشت.امابعدازاین3،به نظرمن مشکلاتی پیش آمد،مثلاتشریفات بیش ازحد،خوشگذرانی هاوشراب نوشی های علنی و...کم کم پایه های هخامنشیان سست شد.تاجایی که اسکندربه ایران حمله کردوتخت جمشیدراآتش زد!(قابل توجه سازندگان فیلم 300،که ایرانی هارادران فیلم وحشی نشان داده اند)،ولی اسکندربه زودی درفرهنگ ایرانی هضم شد.به سبک ایرانی هالباس پوشید،ازدواج کردوحکمرانی.بعداز6سال گویی درآبهای مردابی خوزستان مریض شدودرگذشت.نکته قابل توجه این که ایرانی هادرتمام این دوران هیچگاه بت پرست ونظیرآن نبوده اند.بلکه اهورامزدا(خدا)رامی پرستیدند.آتش برای آنهانماد روشنایی وبرکت بود.ازاین روبرایشان ارزش داشت وقابل احترام بود.پس آتش پرست نبودند.
باازبین رفتن امپراطوری هخامنشی،قوم پارسی به حیات خودادامه داد.درجایی که هم اکنون استان فارس خوانده می شود.درزمان سلوکیان آنهانوعی خودمختاری محلی باآداب ورسوم مخصوص به خودداشتند.اشکانیان وقتی قیام کردند،بیان می کردند که ماازنسل اردشیرهخامنشی هستیم واین موضوع رابرای خودافتخاری می دانستند.بعدازآنهانیز ساسان(که اجدادش هخامنشی بودند) ، درهمین منطقه(فارس)امپراطوری ساسانیان رابنیادگذاشت.درطول سالیان درازقوم پارسی به حیات بی سروصدای خود ادامه دادند ،حتا بعدازاسلام نیز این روندهمچنان ادامه داشت.

چارلی(چارلز)چاپلین،امروزه ازبسیاری سیاستمداران وورزشکاران وهنرمندان،معروف ترومحبوب تراست.نگرش خاص اوبه زندگی وانسان ،ازاوبازیگروکارگردانی صاحب سبک ساخته است،تکرارنشدنی.روح انسان دوستی درفیلم های اوموج می زند.وی همیشه قهرمانان فیلم هایش راازطبقه محروم وفقیرجامعه انتخاب می کرد.این گزینش معنی دار،باعث به تصویر کشیدن عواطف واحساسات انسانی می شد.اوده سال بعدازتولد سینما فعالیت خودراشروع می کند،درآن زمان بکربه طنز میپردازدوازفکاهی وهزل پرهیزمی کند، این رفتارمحتوای فیلم های اوراغنی ترمی سازد،تاحدی که بیننده علاوه برخنده وشادی به طنزسیاه نهفته درفیلم های اومی رسدوخنده اش باگریه درهم می آمیزد.بی شک اونابغه وطنزپردازی هنرمندبود.وقتی به دلیل بیماری وفقروتنگدستی پدرومادرش که آنها هم بازیگرتاتربودند،پای به سالن نمایش گذاشت باحرکات چابک وشیرین خود توجه تماشاگران رابرانگخت.بیست ساله بود که به سینما روی آوردودرمدت کوتاهی کارگردانی وآهنگ سازی وتدوین ونوشتن فیلم نامه هایش رانیز خود برعهده گرفت.چارلی چاپلین تاریخ وپیشینه سینماست.وفیلم هایش محصول عشق وعاطفه وفرهنگ است.به شایعاتی که درمورداوست ،مثل ازدواج های متعددبابازیگران فیلم هایش وکمک به گروه های سیاسی مثل خرید 50تانک برای جنبش آزادی بخش فلسطین،که باعث اخراجش ازآمریکا شد،نمی پردازم!همیشه اطراف آدم های مشهور شایعاتی وجوددارد!امادوست دارم این نکته رابیان کنم که اخراج اوازآمریکا،بیشتربه دلیل روحیه مستقل اوبود،گرچه بعدهاآمریکایی هاپشیمان شدنداماچاپلین دیگرپشت سرش راهم نگاه نکرد.وصیت نامه اوبه دخترش خواندنی وتکان دهنده است!اوبه دخترش می گوید:هرگاه که غرورتورافراگرفت،سری به محلات فقیرنشین وگورستان بزن.