نوعی فضا سازی وشخصیت پردازی تازه درساخت فیلم های وسترن پدیدآمده که تامل برانگیز است .اسب های قوی وزیبا جای خود رابه ماشین وموتورسیکلت داده اندوشهرهای کوچک متعلق به قرن 19 ،دربیابان های برهوت تگزاس و لاس وگاس وصحرای آریزونا،باجمعیت اندک وخانه های چوبی ویک رستوران ،که معمولادرآنجا هفت تیر کشی شروع می شد ویک بانک وتعدادی گاوچران ،جای خودرابه شهرهای مدرن قرن21 ،مثل نیو یورک ولس آنجلس و...با فضای فراوان و سبزاماآمیخته با مهندسی هندسی وسیمانی آپارتمانی داده اند.
دیگرازفضای نوستالژیک وزیدن بادوگردوغبارکه قهرمانان رادرهاله ای از غم وترس فرو می برد ،خبری نیست.اما.. .لباس ها وچکمه ها وحرکات تغییری نکرده اند .
حالا قهرمان این نوع فیلم ها در کوچه ها وخیابان هاوآپارتمان ها با حریفان خود روبرو می شوند،وعلاوه بر قدرت بدنی ومشت زدنهای فراوان به سروصورت دشمن که در فیلم های قبلی زیاد می دیدیم ،گاهی ازفنون رزمی همراه با پریدن های هنگ کنگی استفاده می کنند .هفت تیر کشی وچرخاندن هفت تیر به دور انگشتان هم که جای خود دارد.
پوشش آنها متفاوت است با نوع پوششی که در فیلم های گنگستری استفاده می شود.یعنی فضای وسترن فیلم کاملا حفظ می شود.موسیقی این نوع فیلم ها آمیخته ای ازموسیقی فیلم های قبلی وجدید است به طوری که ذهن شما رادربین قرن19وقرن21شناورمی سازد.
زیبایی جای خود رابه یک نوع خوشگلی خشن و خوش دو رگه هایی داده است که تحسین آنها انکارناپذیراست!
بله....سیاهان دارند بازار ترانه و موسیقی غرب مخصوصا آمریکا راتسخیرمی کنند؛البته این هجوم بی سروصدا،ازچند دهه پیش شروع شده!..ومگرنه اینکه مایکل جکسون ویا جرج مایکل،سیاهپوست هستند.صدای بم که خیلی سریع می تواندبه صدایی زیرومتضادتبدیل شود،بایک نوع موسیقی خاصی که ریشه درموسیقی آفریقایی دارد،همراه با سادگی،اماسرشارازتحرک،رمز موفقیت آهنگ هایی است که سیاهان اجرا می کنند.تحرک در نماهنگ های آنها به حدی است که ذهن وفکرمخاطب به تجزیه و تحلیل آنهانمی رسد!مگرباچندباردیدن و شنیدن....
خواننده ی سیاهپوستی در آهنگی جمله ی کنایه آمیزی داردبه این مضمون"من دیروزبرده اربابم بودم،امروزآقای خودم هستم وفرداارباب شما!
تنها یک بار دیگراورادیدم ؛موقع تعویض هواپیما توی فرودگاه ،بایک بچه وپیتر. هیچ تفاوتی با دیگران نداشت!!!
این کلام پایانی فیلم" زیان" است که از زبان پدر مارتین بیان میشود.او که وزیر کابینه در دولت انگلیس است ،عاشق آنا نامزد پسرش مارتین می شود!بعدازمروریک سری جریانات عاشقانه وپورنو،ناگهان مارتین پدرونامزدش رادربستر میبیند!ازتعجب عقب عقب میرودو ناخواسته ازپله های آپارتمان نامزدش فرومی افتد ومی میرد!
آنابه خانه مادرش میرودمادری که قبلاخطراین رابطه رابه پدرمارتین گوش زد کرده بود .پدرمارتین هم که حالا خانواده اش متلاشی شده است ازوزارت استعفامی دهد ودرمحله ای دورافتاده زندگی فقیرانه ای را درپیش می گیرد.
مقصراصلی آناست!چراکه پدرمارتین دوبارتلاش کرد ازاوجداشود وحتایک باربه اوپیشنهادازدواج داداماآنانپذیرفت.
مسائلی روان شناختی درفیلم مطرح میشد که ریشه تمام گرفتاری های آدم های فیلم بود.آنامرابه یاد نویسنده بزرگ انگلیسی ویرجینیاوولف انداخت ،صاحب کتاب" اتاقی ازآن خود"،( که این کتابش باعث به وجود |آمدن جنبش فمنیستی زنان شده است) .وی نیزدرنوجوانی درگیرمسائلی جنسی شده بود که تا پایان عمرش گریبانش رارهانکرد.گرچه پایانی خوشترازخودکشی هم برایش رقم نخورد !
ادوارد البی نمایش نویس نوگرای امریکایی گفته است "نوشتن وتایپ کردن برای من کار سخت و آزاردهنده ای است"متوجه منظورفیزیکی و رفتاری او هستم ،اما من اگرننویسم می میرم!به قول آلبرکامو:"باید زیست و خلق کرد"....گاهی مالامال ازنوشتن می شوم طوری که اگرننویسم،ذهنم سرریزمی شود!بدبختی وقتی پدید می آید که مطالب ذهنی ات فراموش شوند،به همین خاطر همیشه باید قلم و کاغذ م مهیا باشد.سختی کار وقتی است که بخواهی طبق گفته هرمان هسه، به آنجه در درونت هست جان ببخشی......ومگر نویسندگان و شاعران غیر ازاین هدفی می توانند داشته باشند!؟
سوژه فیلم"بی وفایی"تکراری است(عشق ،تعهد،ووفاداری به خانواده)، اما به طرزجالبی غیرمتعارف!ازاین جهت که به نظر من تقابل فرهنگ فرانسوی با فرهنگ آمریکایی است.شعروادب فرانسه باآن همه نویسنده و شاعر سرشناس،درخششی غیرقابل انکاردارد.دراین قیاس تکلیف آمریکایی ها روشن است.جه کسی می تواند ویکتور هوگو،آلبرکاموا،گیوم اپولینر،ژول ورن،انوره دوبالزاک،و...نادیده بگیرد؟
درسیاست هم فرانسوی ها همیشه مستقل تراز اروپائیهاوآمریکایی هارفتار کرده اند.(گرچه سارکوزی رئیس جمهور فعلی فرانسه به خراب کاری هایش دارد ادامه می دهد).
بادیدن این فیلم ذهنیت من نسبت به فرهنگ و اخلاق فرانسویها تکانی خورد!فیلم به شدت حرفه ای ودرصداگذاری بی نقص می نمود،مخصوصا درصحنه هایی که باد به سرعت می وزید.تکلم انگلیسی بازیگران فیلم بسیار سریع بود؛طوری که خیلی از کلمات وجملات، کامل ادا نمی شد.
نماهای مربوط به جوان مجرد کتابفروش و زن متاهل یعنی کنستانتین ودرگیری شدیدآنها با باددیدنی وماندگارند..انگاه که دراین وضعیت با هم آشنا می شوندوفیلم رابه جریانی دو ساعته تبدیل می کنند....
ودوبرش زیبای دیگریکی وقتی که کنستانتین به دوتاازدوستانش برخورد میکندومجبورمیشوددرکافه سرچهارراه ،نزدیک خانه جوان کتابفروش،باآنها قهوه بنوشد! درحالی که جوان هم به همان کافه می آید....ودیگری وقتی شوهرکنستانتین جوان رامی کشدوجسدش رادرصندوق عقب ماشینش مخفی می کند..وبعددرخیابان ماشین دوستش با اوتصادف می کندوبه شدت به صندوق عقب ماشین او می زندوصندوق باز می شود...
سیاهپوستان آفریقایی که به عنوان کارکشی وبردگی توسط سفیدپوستان اروپایی به آمریکاآورده شدند درطی سالیان درازخودصاحب تمدن وفرهنگ سرشاری گشتند .یکی ازبارزترین نمونه های این فرهنگ وتمدن شعرآنهاست که دغدغه های اصلی آن؛تبعیض نژادی،غم غربت،غرورسیاهان،تنهایی ورنج وشادی هایشان است.آنها درشعرهایشان وزن وآهنگ های موسیقی آمریکایی-آفریقایی وتلفیق آوازهای خیابانی وموسیقی جازرابه کارگرفتندوبه تجزیه وتحلیل وبیان وتشریح حالات وجنبه های گوناگون زندگی خودپرداختند.ازشماربرجسته ترین رهبران فرهنگ سیاهان آمریکا،"لنگستن هیوز"(1967-1902)است که به وی" ملک الشعرای سیاهان"لقب داده اند.
نمونه ای از اشعارهیوز:
"هشدار"
سیاهان،دلپذیرورامند
بردباروفروتن ومهربانند
الحذرازروزی که شیوه دگرکنند!
نسیم،برگستره ی پنبه زاران
همواره می وزد،
الحذرازروزی که درخت ازریشه برکنند.
سلمان هراتی درروستای "مرزدشت"تنکابن متولدشد.دوران تحصیل ابتدایی رادرروستایش گذراندوازسنین نوجوانی باقلم ودفتروکتاب انس والفت گرفت.ازهمان ابتدای جوانی،به دلیل فقرمادی چه بسیارکه برای گذراندن معاش به شاگردی می پرداخت ویاباچوپان های محلی(گالشها)به چوپانی می رفت وازهمین رهگذرباترانه های محلی آشنایی پیدامی کرد.ازسال1352به نوشتن روی آوردوسرودن شعررابه تجربه نشست.فوق دیپلمش رادرسال1362دررشته هنرگرفت وبلافاصله به کارتدریس "هنر"درروستاهای تنکابن مشغول شد.ازسلمان هراتیسه مجموعه شعربانام های"ازاین ستاره تاآن ستاره"،"ازآسمان سبز"،و"دری به خانه خورشید"به چاپ رسیده است.سلمان درآبان ماه1365 درراه رفتن به مدرسه براثرتصادف جان باخت.شعروی ازصمیمیت وخلوص وبی پیرایگی موج می زند.درباره ی وی سروصداوشعارهای زیادی مطرح می شود که بیشترمربوط به تعهدشعری اوست.
«دریایی»
بایدازعادت صحرابگریزم
باید...
صحن خاکستری صبح
فضایی است به دروازه ی نور
وطن من دریاست
وای،وافریاد
روزگاری است که همصحبت باخاکم من
درک این لحظه مرامی شکند

اسلاومیرموروژکSlawomir Morozekنویسنده ونمایشنامه نویس لهستانی،متولد1930که آثارطنزاوسخت مشهوراست،برای آنکه جدی بودن مسایل سیاسی رابه خواننده ی خودالقا کند،فانتزی ومهملات رابه کارمی گیردوباپرداختی تازه درمعرض قضاوت آدمیان قرارمی دهد.بیشترداستان های کوتاه این نویسنده درمجموعه ای به نامSlonکه بعدهاترجمه ی آن به انگلیسی(1962)منتشرشدونام فیلElphantبه خودگرفت،گردآمده است.نمایشنامه های کوتاه موروژک ظاهرابه آثارنمایشی اوژن یونسکوIonescoشباهت دارد،امادرحقیقت بایدآن هاراقصه هایی تئاترگونه به حساب آورد.پلیسThe polise(1958)بوقلمونThe turkey(1960)و...ازدیگرآثاراین نویسنده است.تانگوTangoمشهورترین نمایشنامه اوبه سال 1966درلندن به معرض نمایش درآمد.
"هایکو"نام مشهورترین گونه شعرژاپن است که دردوره های گوناگون،طی قرن های زیادی،فکروذکرمردم ژاپن راپرکرده است.درنمونه فارسی آن فقط می توان به لحاظ کشف وشهود وکوتاهی به دوبیتی ورباعی اشاره کرد؛گرچه ساختارصوری وجهان بینی این دوگونه شعرایرانی باشعرهایکوژاپنی تفاوت دارد.زیرساخت های شعرهایکوبااندکی شناخت ازجهان عرفان اسلامی برای هرخواننده ی جدی آشکارمی شود.هایکو تحت تاثیر"ذن"است که روشی است برای نگریستن به جهان.
واما چندهایکو:
1)
بارانی مه آلود
امروز روزشادی است
هرچندقله ی فوجی به دیده نمی آید.
2)
یک دنیا غم ودرد
گل ها می شکوفند
حتادرآن هنگام.
3)
فروشنده ی بادزن
بادزنی درمی آورد
نشان می دهدکه چگونه
بایدخودرابادزد.

"خوزه فرانسیس" نویسنده ی اسپانیایی قرن نوزدهم،ازجمله نویسندگانی است که داستانهایش بیشتردرباره ی زن نگاشته شده است.اماداستان چهره هنرپیشه اواز نوع دیگری است زیراکه زن اساسا نقشی درآن ندارد!.دراین داستان ازهنرپیشه یی سخن به میان می آیدکه نمی داندچهره اش درارائه ی نقش نمایشنامه بعدی چه حالتی بایدداشته باشدامادرپایان داستان به یافتن چنین حالتی درچهره ی خودبه گونه یی غیرعادی توفیق پیدامی کند.قسمتی ازداستان چهره ی هنرپیشه رامی خوانیم:...وقتی چشم هایش راروی تختخواب ایستگاه آمبولانسی گشوددردفراوانی درپهلوی چپ خودحس کرد.گلویش خشک شده بود قفسه ی سینه اش بالا وپایین می رفت وبه پیشانی اش عرق نشسته بود.بینی اش به طورعجیبی ازسرمابه دردآمده بودودرخودش خستگی زیادی حس می کرد.درگیجی خودبه یادضربه دشنه یی درپشت خودافتاد.شایدمرگ...چیزدیگری راهم به خاطرآورد،حالت چهره یی راکه هرگزانتظارپیداکردنش رانداشت.وناگهان درهمان حالت کسالت ودرد روی تختخواب سرازبالین برداشت وفریادبرآورد:"زودباشین.زودباشین یه آینه برام بیارین،یه آینه!می خوام صورتموتوش ببینم."

داستان کوتاه نثری روایت گونه است که ازرمان کوتاهتر نگاشته می آیدومعمولا تعدادکلمات آن ازپانزده هزارتجاوزنمی کند.داستان کوتاه راتنها به خاطرکوتاه بودنش نمی توان ازرمان متمایز کردکه البته دقیقا حدمعینی نمی توان برای این دومشخص داشت.هیچ کس نمی تواندادعاکندکه یک داستان کوتاه درمقایسه بارمان پرسناژهای کمتری رادرخودجای می دهدچراکه تنهاچندصفحه ازیک داستان کوتاه ممکن است پرسناژی راتصویرکندوادواری چندرادربرگیردوازسوی دیگررمان احتمالا پرسناژهای خودرابه سه ویاچهارتن بسنده می کندوتمامی حوادثش رادریک روزارائه می دهد.به نظر"ادگارآلن پو"،"ناتانیل هالوژن" درداستان های کوتاه خودیک وجه خاص واستثنایی راروشنی می دهدوداستان های قدیمی تری چون" شب های عرب" و"دکامرون "اثر"پوکاچیو"غالبا کمتردربازشناساندن پرسناژهاتکیه دارندوبیشتربه حوادث واتفاقات می پردازند.امارومان نویس بیشتربه پرسناژهاوجزئیات وقایع درزمان های خاص چشم داردوگاه هردوکیفیت رادرنظرمی گیرد.دربعضی مواردکه داستان بیشتربه حوادث می اندیشدتاپرسناژ،نام افسانه به خودمی گیرند.واین نه داستان است ونه رمان.
Steven Spielberg
"استیون اسپیلبرگ "فیلم"برخوردنزدیک ازنوع سوم" رادرسال1977باهزینه ی 19میلیون دلار(براساس داستانی ازخودش ابتدابانام ماتنهانیستیم وسپس باتغییر نام به برخوردنزدیک ازنوع سوم)ساخت .این فیلم برای کمپانی" کلمبیا"دردهه ی هفتاد، یک پروژه ی بلندپروازانه بودکه زمان نشان داد این پروژه اشتباه نبوده، چون هم ازنظرهزینه وهم ازنظراستقبال مخاطبین ومنتقدین موفق بود.بعدازفیلم" همشهری کین"(برترین فیلم تاریخ سینما)که "اورسون ولز"آن رادربیست وپنج سالگی ساخت و درآن زمان بسیار موردانتقادوبی مهری قرارگرفت وازنظرمالی شکست خورد(چون سینماهاآن رابه نمایش درنیاوردند!)،فیلم برخوردنزدیک ازنوع سوم برای" استیون استیلبرگ" بزرگترین موفقیت بود،چراکه اوبیست وشش ساله بودکه فیلمش راساخت .این فیلم که ازنظرفروش یکی ازفیلم های پرفروش تاریخ سینما ست به دنبال خوداظهارنظرهای موافق ومخالف مختلفی رابرانگیخت."اسپیلبرگ "درساخت فیلمش گرچه ازمنابع علمی سودجسته بوداما سلیقه وتخیلش رانیزدرآن اعمال کرد.عده ای فیلم راازاساس نادرست دانستندوعده ای اما به آن استنادکردند."آیزاک آسیموف "دانشمندوفضاشناس معروف که خودکتاب های تخیلی –فضایی وبیش ازدویست افسانه ی علمی به نگارش درآورده است،درمجله ای نوشت که:"فیلم دروغپردازوخالی ازعلم است"عده ای باآسیموف هم عقیده اند،اماخوداسپیلبرگ می گوید:"بستگی به باورهای آدم دارد.اگربه وجوداجسام پرنده ی فضایی معتقدید،این یک داستان علمی-واقعی است واگرمعتقدنیستید،می توانید آن راعلمی- تخیلی فرض کنید.
چون معشوقه ی نرگس زیبا مرد،نرگس تنهادربیشه هابه گریستن پرداخت.پرندگان به دلداری اوبرخاستندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.
درختان به اودلداری می دادندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.
چارپایان بااو همدردی کردندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت تادربرابرش برکه ی بزرگی پدیدآمدکه پرندگان درآن شنامی کردندوسایه های درختان درآن چهره می نمودندوچارپایان ازآن آب می نوشیدند.
امانرگس زیبا کی ازگریستن بازماند؟
هنگامی که به برکه نگاه کردوعکس چهره ی خودرادرآن دیدوپی بردکه زیباست!
هنگامی که نرگس مرد،گتهای صحرایی به ماتم نشستندوازجویبارآب طلب کردندتادرمرگ اوبگریند.
جویباربه پاسخ گفت:
-اگرهمه ی قطره های من هم به اشک بدل شوندبازبرای اینکه خودبرمرگ نرگس بگریم بس نیست:من اورادوست می داشتم.
گل های صحرایی گفتند:
-چگونه ممکن بودنرگس رادوست نداشته باشی؟نرگس زیبابود.
جویبارپرسید:-آیانرگس زیبابود.
گلهاگفتند:
-چه کسی بهترازتومی دانست؟اوهرروزبسوی توخم می شدوزیبایی خودرادرائینه ی آبهای تومی دید.
جویبارپاسخ داد:
-اگرمن نرگس رادوست می داشتم ازآنروزبودکه چون بسوی من خم می شدجلوه ی قطره های خودرادرچشمان اومی دیدم.
1)عاشق
باکدام تکه ازتن من
تن من
عاشق جهان شده است.
2)درمی زنند
خانه ام دری داردبه خیابان انقلاب
دردیگری به خیابان رودکی
درمی زنند
دریغادونیسنم
که هردوبازکنم
3)افسوس
گاهی ازرویای تومی گذرم
گیرم که نمی بینی
وگاه ازخواب های من،تومی گذری
افسوس که نمی بینم
4)رنگ وبو
یک شیشه عطر
ازپنجره افتاددرلندن
وشکست
بوی بازارچه نیشابورآمدورنگ زعفران
ازغروب
ریخت.
مرگ رویدادنیست
نه شکفتن شکوفه است
نه شکفتن انار
تقویم رانمی شناسد وطبعاساعت را
لابد
لابه لای هوایی است که به وقت باهمه نیرونفس می کشیم
پس چه فرق می کند
پاییزباشدیابهار
صبح یاعصر
وچنددقیقه به ساعت بعد
وقتی حرف هاراحرام می کنیم
مثلا
«دوستت دارم»یا«باتوخواهم ماند»را.

ایستاده درآستانه بالبخندی فیروزه ای رزاندوهگین ،آری درست است درکوچه ی اول درنقطه ی تهی خانه ی سوم خبری جزدلخوشی های زودگذرنبود!حتاوقتی پرسیده می شدکه چراسبوی تشنه شکسته شد؟اینهارامی نویسم تابازآن انسان بی درک بنگارد خوشم نمی آیدازاین دلنوشته هایی که می گویند این رابنویس آن راننویس!وراست می گوید آخراوبااین همه ندانستن ازکجامی داندکه دیروزچه خبربود اماتو...توکه همچنان ایستاده ای دردرگاه اندوه وشادی به راستی می دانی که روزحیات ماامروزاست.
مرا
یک دقیقه نگاه ممتدتوکافی است
تادرتوذوب شوم
ودرتوحیات یابم
زیباست هنگامه حضوربی سرانجام تو
وبهانه های مکرر نبودنت
چنان ازاین دیاررخت بربسته ای
که بازگشت توسرابی بیش نیست
ورق پاره های ذهن
درهجوم سربی سایه های سردرنگ می بازد
وروزها
مبهم وبی تکرارازپی هم می گذرند
دریابه ژرفای آبی حسادت می کند
وقتی باشی
مرایک دقیقه نگاه ممتدتوکافی است
تادرتوذوب شوم
ودرتوحیات یابم
شعراز:فاطمه روحی

آندره بروتن تنهاشاعرمعاصریست که به شیوه ی سوررئالیسم وفادارماند.تحصیلات خودرادررشته ی پزشکی به پایان رسانیدوطبیب روانشناس(پسیکیاتر)بود.وی تئوری دان ونویسنده ی بیانیه های معروف سوررئالیسم است وآثارش نیزبهترین نمایاننده ی این شیوه است وبه خصوص می کوشدنشان دهدکه فاصله ای میان عالم عقل وجنون وبیداری ورویا-آنچنانکه دیگران می پندارند-وجودندارد.
«تنهاباران آسمانی است»
تنها باران،خدائی است وازهمین روهنگامی که توفانها زیورهای عظیم خودرابرفرازسرمامی تکانندوکیسه های پول خودرابه سوی ماپرتاب می کنندجنبش عصیان آمیزی نشان میدهیم که همانندلرزش برگها درجنگل است.من امیران بزرگ راباچینه دانهای بارانی دیده ام که روزی سواره می گشتند.این منم که ازآنهادرمیهمانسرای آراسته ی خویش پذیرایی کرده ام.باران زردرنگی است که قطره های آن مانندگیسوان ماپهناوراست وباران سیاهی است که برپنجره های مابالطف هراس آوری روانه است امافراموش نکنیم که تنها باران ،آسمانی است...![]()
"ادوگاوارامپو"درسال 1894متولدشد.درسال1916ازدانشگاه معروف "واسه دا"درتوکیوفارغ التحصیل شد.چندی به نوشتن مطالب گوناگون پرداخت اماتوفیقی نیافت!درسال1923پس ازخواندن داستان های عجیب واسرازآمیزغربی خودداستان هایی بدین گونه نوشت وبه تنها مجله آن زمان ژاپن که دراین زمینه مطالبی می نوشت تسلیم کرد.این داستان هابلادرنگ چاپ شدوبرای نویسنده اش شهرتی چشم گیرفراهم آورد."ادگاوارامپو"نام خودراازنام "ادگارآلن پو"شاعرمعروف فرانسوی (درپستی به اووشعرهایش می پردازم)گرفته است که درزبان ژاپنی" ادگا-آران پو"تلفظ می شود.رامپوباخلق سی رمان بزرگ وچندین مجموعه داستان کوتاه درزمره ی نویسندگان مدرن ژاپن قرارگرفته است.بخش ابتدایی داستان زیبای پرتگاه اثراین نویسنده ی ژاپنی رادراینجابرای شما می آورم باترجمه ی زیبای "همایون نوراحمر":
...فصل بهاراست .بربالای صخره یی به فاصله تقریبا یک مایل از"اسپا "دونفرروی سنگی نشسته اند.درزیزپایشان دره یی است که آب ازآن می گذزدوصدای ضعیف رودخانه به گوش می رسد.مردبه نیمه بیست سالگی رسیده است ودخترکمی مسن تراست هردو کیمونوی بیرون ازخانه پوشیده اند.
دختر-عجیبه که مادرتمام این مدت،ازاون حوادثی که دائما ذهنمونو به خودش مشغول کرده ،صحبت نکرده ایم.بعضی اوقات فکرمی کنم اگه حرف نزنم خفه می شم.حالا که امروزوقت زیادی داریم بیا یه کمی درباره گذشته حرف بزنیم.ناراحت نمیشی عزیزم؟
مرد-معلومه که نمیشم عزیزم.توشروع کن ومنم گاه گاهی نظرخودموبه ش اضافه می کنم.
دختر-خیلی خب...ازاین جاشروع می کنیم .اون شب من تورختخواب کنارسایتو خوابیده بودم .مثل همیشه گریه می کرد.صورتشوبه صورت من فشارمی دادواشک هایش می رفت تودهنم.
مرد-خوبه،دیگه لزومی نداره این طورصریح حرف بزنی !نمی خوام شرح زندگی خصوصیتوباشوهراولت بشنوم.
دختر-ولی قسمت مهم داستان همین جاس.واسه این که برای اولین بارازنقشه هاش سردرآورده بودم...خیلی خب به خاطرتو ازجزئیات صرف نظر می کنم ...هنوزشوری اشک هاشوتودهنم حس نکرده بودم که یه دفعه به خودم گفتم بایدموضوع عجیبی پیش اومده باشه.... 
ازلای انگشتان باریک وبلندش شعرمی ریخت.عطرخوش هفده سالگی رامی شدازکلماتش گرفت .
شعرکه می خواندبوی خوش مریم درآمیخته بانم برگ های سنجد توی سالن پراکنده می شد.
یکبارایستادوچنددقیقه ای نگاهش کرد،انگارداشت عمارت باشکوه وقدیمی رامی نگریست!
ناگاه شاعرگفت:باغچه های گل –اطلسی ویاس،درختان اناروانجیر،آویزه های بلند بیدهای مجنون آورده ام برایتان!
ـآه...بخوان...بخوان!
ورفت روی خاک نم دارهشتی نشست.
***
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
شعرازلیلاحکمت نیا

چون شمس به مولانارسیداودرکتابخانه ی خودنشسته بود.شمس اشاره به کتابهاکردوگفت:این چیست؟مولاناگفت:تواین ندانی.وکسی می خواستم ازجنس خودکه اوراقبله سازم/
هنوزسخن مولانا تمام نشده بودکه آتش درکتابخانه افتاد.مولاناپرسیداین چیست؟شمس گفت:تونیزاین ندانی وبرخاست ورفت.آنگاه مولاناشیداوغزل خوان سردرپی اونهاداماهرگزدیگربه اونرسید.(روایت صاحب الکواکب المضیئه)
*
مولانادرکنارحوض باکتابی چندنشسته بودکه شمس دررسیدوپرسیداین چیست ؟مولاناپاسخ داد:این راقیل وقال گویند،ترابااین چه کار؟شمس دست کردوکتابهارادرآب انداخت.مولانابرآشفت که این کتابهای نفیس راچراضایع کردی که دیگربه دست نمی آید.شمس دست درآب بردوکتابهارایکایک بیرون کشیدومولانادیدکه آب درآنهاهیچ اثرنکرده بودوشگفت زده پرسیدکه این چه سراست؟شمس گفت:این ذوق وحال است،تراازاین چه خبر؟(روایت جامی درنفحات الانس)
*
مولانا سواربراسترازراه می گذشت،ناگهان شمس برجست وعنان استراوراگرفت وگفت:"غرض ازمجاهدت وریاضت وتکرارودانستن علم چیست؟"مولاناگفت:"روش سنت وآداب شریعت."شمس گفت:"اینهاهمه ازروی ظاهراست."مولاناگفت:"ورای آن چیست؟"شمس گفت:"علم آن است که به معلوم رسی"وازدیوان سنایی این بیت خواند:علم کزتوتورابستاند/جهل ازآن علم به بودبسیار.مولانا ازاین سخن متحیرشدوپیش آن بزرگ افتادوازتکراردرس وافاده بازماند.(روایت دولتشاه)
مغناطیس فسونکارشمس
روایت ابن بطوطه جهانگردمسلمان که در723ق یعنی کمابیش شصت سال پس ازوفات مولانا وبیست سال پس ازوفات فرزنداوسلطان ولدبه قونیه رفته وتربت اورازیارت کرده است،حاکیست که ابن بطوطه درآن هنگام نه فارسی درست می دانسته ونه ترکی واین حکایت راتاآنجاکه ازتوضیحات اخیهایعنی جاهلهای بازاری قونیه دستگیرش شده درسفرنامه خودآورده است:
"می گویند مولانا درآغازکارمردی فقیه ومدرس بود.طلاب قونیه درمجلس درس اوحاضرمی شدندوبه کسب علم ودانش می پرداختند.یک روزمردی حلوائی که طبقی حلوابرسرداشت واردمدرسه شد،اوحلوارابه قطعات بریده بودوهرقطعه رابه یک فلس می فروخت.شیخ گفت طبق پیش آر،حلوائی پاره ای ازحلوا برداشت وبه شیخ داد،شیخ آن راگرفت وخورد.حلوائی ازمدرسه بیرون رفت وکسی دیگراوراندید.شیخ نیزمجلس درس راترک گفت وبه دنبال اوبیرون رفت.طلاب هرچه منتظرشدندخبری ازمراجعت اونیافتندوهرچه جستندبه جایگاه شیخ پی نبردند.پس ازچندسال مولانا مراجعت کردلیکن این باروی آن مردفقیه نخستین نبود.جزبه اشعارفارسی مبهم ونامفهوم زبان نمی گشاد.طلاب به دنبال وی راه می رفتندواشعاراورامی نوشتند.این اشعاردرمجموعه ای گردآمده که"مثنوی"نامیده می شود.مردم این نواحی مثنوی راحرمت فراوان می نهندوآن رابه عنوان سخنان مولانا تدریس می کنندوشب های جمعه درخانقاهامی خوانند."

شب دوشنبه 28خرداد1335
امشب فکرمی کردم بااین گذران کثیفی که من داشته ام،بزرگی که فقیروذلیل می شود،حقیقتاتحسراست.فکرمی کردم برای حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت نامه من باشد،به این نحوکه بعدازمن هیچ کس حق دست زدن به آثارمراندارد،بجزدکترمحمدمعین اگرچه اومخالف ذوق من باشد.دکترمحمدمعین حق دارددرآثارمن کنجکاوی کند.درضمن دکترابوالقاسم جنتی عطائی وآل احمدبااوباشند.ولی هیچ یک ازکسانی که به پیروی ازمن شعرصادرفرمودنده اند،درکارنباشند.دکترمحمدمعین،مثل صحیح علم ودانش است.کاغذپاره های مرابازکنید،دکترمحمدمعین که هنوزاوراندیده ام،مثل کسی است که اورادیده ام.اگرشرعا می توانم قیم برای ولدخودداشته باشم،دکترمحمدمعین قیم است ولواین که اوشعرمرادوست نداشته باشد.اما مادرزمانی هستیم که ممکن است همه ی اشخاص نامبرده ازهم بدشان بیایدوچقدربیچاره است انسان!
-------
نکته ظریف درپیش بینی نیما،درسطرآخروصیت نامه اش به حقیقتی اشاره می کندکه بعدهابه حقیقت می پیوندد.هیچ یک ازآن سه نفربه دلایل مختلف نمی تواننداین امرمهم رابه دوش کشندتااین که"سیروس طاهباز"چنین مسئولیتی رامی پذیرد.
نیما بعدازاتمام دوره ی دبستان" حاج حسن رشدیه "درتهران درمدرسه ی" سن لوئی "برای آموختن زبان فرانسه ثبت نام کرد.ازسال 1300ش که نام خودرااز"علی اسفندیاری" به« نیمایوشیج »تغییر داد،آثارش به طوروسیعی (طی سالهای دهه ی سی )تمام مجلات رابه خوداختصاص داد وپیروانی یافت که به رشدحرکت اوکمک کردند.شاگردان زیادی ازجمله اخوان ثالث ،احمدشاملوو...بااوآغازکردندونتیجه ی حرکت نیماشاعران بزرگی چون این دووسهراب سپهری،فروغ فرخزادودیگران شدندکه هریک به سبک خاص خودراابداع کردندوحرکت نیماراوسیعتروشعرایران رامتحول ترکردند."جلال آل احمد"ازدوستان نزدیک وهمسایه ی نیما (درکوچه ی فردوسی تجریش) درباره اش گفته است:"نیمامردی میهن پرست،راستگو،متدین،امین،عفیف وخجول است."نیمادرباره ی حرکت خودمی گوید:"ماهیت اصلی شعرنیرویی است که مارادرابرازاندیشه های خودقدرت می دهد.احساسات وعواطف مربوط به طرز زندگی هستندکه کم وبیش باشعروشاعربعدهاهمپامی شوند.شعرآزادرابایدمثل کلام طبیعی قرائت کرد،شعرآزادبه کارهمپاشدن باآهنگهای موجودمانمی خورد،شعرآزادبه منظوررفع احتیاجات درزندگانی اجتماعی امروزاست."
1)غروب پنج شنبه
بالکن،سینی چای
من وتو
خنده ای زیرلب
نه سرداردونه ته
"دوستت دارم"
2)عید:تقویم
تولدم:ساعت مچی
خانه ام که عوض شد
ساعت شماطه دار
نمی فهمم ابهام هدیه هایت را
یعنی می خواهی بگویی:
ثانیه هادرگذرند
وقت برای به هم رسیدن کم است؟؟
3)به کودکی برمی گردم
بزرگ شده ام
دیگربرسربستنی موهای خواهرم راچنگ نمی کشم
عروسک هایم رابه گردش نمی برم
دلتنگ بچگی
لطفا معمای ذهنم راحل کنید
چرابزرگ شده ام؟؟
4)نفس های گرمت راروی شیشه می ریزی
رقص انگشتان سردت
"دوستت دارم"
لبخندهمیشگی پشت پنجره مقابلت نیست!
دیوار ها را طوری که از خانه بیرون نزنم
صبح از شمارش خط های روی دیوار به شب ...کشیدن خط های روی دیوار ؟
روزها بلند شد تا بیداری نقطه هایی که کور شد...ببین !
ما راهی ِ راهی شدیم که این جاده از اول هم برای نسخه ام پیچید !
تاریخ در شیشه ی آبلیموی خانه فاسد شد
قبل از اینکه برای این اتفاق بزنی به تخته و بگوید :برپا
از راه رفتن هایم چند ریگ ضمیمه داشت این کفش
از راه نرفتن هایم به خیابانی می رسی که ایستادگی ام را شعار می دهد
نکند از چرخه بیرون زده ام و خاک نمی شود این جنازه ؟
نگاه کن !
ساچمه مردمک قشنگی است ...اسفند دود کن
تا بهمن های دیگری در راه بماند
می دانم
می دانم این برف ها یک روز گلوله می شوند .
.
.
.
حالا این نقشه ای که کشیدی مرا هم گم کرده
و رفتنت پونیز را از نامم برنداشت ... تا به دیوار بزند عکس این روز را
سر جنگ گلوگیر مادرم می شد تا جنازه ای در گلویم باد کند
هوای تو را رگی داشت که به گردنم نزدیک تر ....جز تو چه کسی را دارم ؟
ما چیزی برای گم کردن نداشتیم ....گم می شدیم !
«این برزگداشت برای تفریق تاریخ از جغرافیاست....یادم فراموش !»
سر چهار راه های شهر ستاره، راهنما شود ...نشد
دیدی ؟
شهر را با کدام تصویری که ساختی ،ساختند ؟
تمبرها را از عکس تو پر کردند گوشه گوشه ی پست
و استخوان های تو گلوگیر زمینی بی پلاک شد .
از آن روز پیراهن های بدون یقه عصبی ترم می کند
جنازه یعنی کالایی که در هیچ دادگاهی وارد نیست ....وارد نیست !
و دنیا را مزرعه ای ساخته اند که آدم ها به عمل نیامده اند !
مادر در دهان همسایه ها چشم گذاشت
ما قایم می شدیم تا آژیرها دیوار را کوتاه کنند
باختیم ...حتی قافیه ای از تو را در همین محضر
و میز عادلانه تقسیم شد تا پایه ی خودت بمانی..بمان !
به ابروهایت بگو پیوسته سوالی نکنند که جواب است ....
جنگ عادلانه نبود؟

1)با دمیدن تودرنی:
نی:سراپاآواز
بادمیدن نی درتو:
تو:هزاردفترشکسته
من:درخط زندگی ات،معلی
2)ثابت می کنم
هیچ فرقی نیست
بین ساعت هنرجوباکفش های تو
کفش های توبامترو
ومتروباامانیان
که سی ام هرماه
مثل اجاره اش
ازراه می رسد
اینهاهمگی
توراازمن دورمی کنند!
3)کفش هایم تولیدکویراست
فاز"2"راپیاده می رفتم
"آزادی"برای پرنده ماندن کافی نیست!
درپای تخت بال هایم گیرمی کند
سقف های شیروانی شمال
بازهم من وتورا
صدامی زنند!
4)زنگ املا
زیرغلط های من
خط کشیدی
زنگ جبهه
دور"من های"غلط!

خلوتی دارم باخودکه مراوامی داردچندروزی راباتنهایی ام سرکنم.شایدبتوانم یک ضرب پنجاه صفحه بنویسم؛...-ازپشت این برگ های روشن وشفاف نارون ها،زنی سیاهپوش رامی بینم که آرام آرام روی قبرهاگل ارکیده می گذاردوگاهی باتامل دستی روی سنگ قبرها می کشدوازآنهاغبارمی زداید.
اگربتوانم...یعنی می توانم نوشته هایم راتمام کنم ؟بایداین جندروزازتنهایی ام استفاده کنم .پنجاه صفحه برای من ملاک خوبی ست....-دورترهادختری بیست وچندساله باعینک سیاهش ،کنارقبرهاجلومی ایدوهمزمان سمبوسه اش رامزه مزه می کند.قیافه اش مرایادJanet JacksonدرآهنگFeedbackمی اندازد.
بله! پنجاه صفحه ملاک خوبی ست .گرچه هنوزازشب دمی باقی ست،امادرمن کسی شبگیرانه می خواند.بایدبه ساحل خلوت خویش بزنم .آنجا کنارآن زن سیاهپوش وآن دخترعینک دودی،چراغی سوسومی زنددرپنجره ی خلوت وتاریک من ... چهارچشمی که سوزانندوامیدانگیز...

بدنبال رمبو،گویندگانی هستندکه کوشیده اندادبیات رابرای بیان پیامی عرفانی به کاربرند.این گروه به حق یاناحق خودراوارث اندیشه های رمبومی دانند."پل کلودل"(1955-1868)Paul Claydelاین شاعرچه ازنظراندیشه وچه ازنظرهنرباپل والری بسیاراختلاف دارد.کلودل مانندوالری درآغازدرشمارسمبولیست هابوداماپس ازخواندن آثاررمبو،به گفته ی خود،چنان به هیجان درآمدکه درسال 1886به آئین کاتولیک گرائید.کلودل دربسیاری ازکشورهای جهان به عنوان سفیراقامت گزیده(پراگ،توکیو،ریودوژانیرو،کپنهاک،واشنگتنفبروکسل)وآثاراوجلوه گاه ماجرای مسیحیت درسراسرجهان است.وی گوینده ای متعصب ومذهبی است که آثارش ازکتب مذهبی مایه گرفته ودرهمان حال "رئالیست"وستایشگرهوسهاست!اشعارکلودل یکدست نیست:گاهی تاعالی ترین درجه اوج می گیردوگاهی خنده آوریانفرت انگیزمی شود.شعراو،همچون آیه های کتاب مذهبی به شمارمی رودکه ازنظرخودگوینده(شیوه شاعری 1907)،بافواصل دم زدن اوهماهنگی کامل دارد.مجموعه ی اصلی اشعارکلودل عبارتست از:
1-پنج چکامه ی بزرگ
2-ترانه ای باسه آواز
3-اشعارجنگ
4-اشعاروگفتارهنگام جنگ سی ساله
نمایشنامه های کلودل نیزسرشاراززیبائی شاعرانه است.نثرکلودل ارزش شعراورانداردوهنگامی جذاب است که شاعرانه باشد.

حسین منزوی
.. تاثیرپذیری هر غزلسرایی از بزرگان غزل، الگویی بدیهی و تکراری است اما اینکه غزلی در عین غزلیت و دلربایی، رنگی از حماسه- آنگونه که شایسته است- داشته باشد، کارستانی است که از هر قلمی نمیتراود. و در این بین، حسین منزوی آنقدر از چنین کارستانهایی سربلند بیرون آمده که بتوان این فرصت را به بررسی چنین اتفاقی گذراند. از سوی دیگر میتوان به سهم تغزل از شاهنامه نیز اندیشید و در این بررسی دوسویه به دادوستد حماسه و تغزل پرداخت.
سرآغاز
یکی از اولین پیشنهادهایی که هر نوقلمی در آغاز راه نوشتن یا سرودن، از استخوانخردکردههای ادبیاتی میشنود، خواندن آثار بزرگان است؛ از متون سدههای آغازین گرفته تا معاصرترینها و البته به تجربه ثابت شده که این خواندن بهتر است از آخر به اول باشد چراکه نویسنده یا شاعر نوآموز در آغاز راه برای روبهروشدن با آثار کلاسیک، حوصله، بضاعت ادبی- فرهنگی و نیز دقت و تیزبینی لازم را ندارد و با زبان معیار جامعه راحتتر میتواند راه بیفتد. اما در این تجربه نیز تردیدی نیست که آنانی که به پیشینه منظوم ادب فارسی به اندازهای که باید نپرداختهاند، کمیت خود را بعدها لنگان یافتهاند؛ حتی اگر در اوج شهرت بوده باشند. نمونههایی از این دست نیز کم نیستند که اگرچه نامی و نانی دستوپا کردهاند اما از حرفزدن درست و نوشتن بیاشتباه یک متن روزمره ناتواناند؛ بهرهگرفتن درست از زبان فارسی در نگارش شعر و داستان، پیشکش. و البته در هیاهوی جابهجایی معناگریزی و بیمعنایی، چه حاجت به این تکلفها!؟
میگفتم؛ تجربه دیگری که آن هم به اهلش ثابت شده، این است که خواندن متون کلاسیک فارسی برای کسانی که قرار است تازهای در ادبیات بیافرینند، بیش از یک بار اتفاق میافتد؛ بار اول به حکم عشق و علاقه و سرمشقیابی در کلیات و نوبتهای بعدی با هدف کشف و سرمشقیابی در ریزهکاریها، و البته در همین بازخوانیهاست که فرد با جان ادبیات نیز پیوند میخورد و مثلا میفهمد «غزل» یعنی چه و «حماسه ادبی» یعنی کدام! حالا برخی نیز هرچه نظریه میخوانند و آثار ترجمه را میبلعند، نمیشود. به قولی ماجرا مثل شناست؛ روزهای اول برای غرقنشدن و پس از آموختن، برای لذتبردن و نجاتدادن؛ و سرگردان، کسانی که میخواهند شنا را از روی کتاب بیاموزند بیآنکه حتی انگشتشان نم برداشته باشد؛ بگذریم که بعضیهایشان در مورد شیرجه هم نظریهپردازی میکنند!
اینها را گفتم که بگویم منزوی هردو این دورهها را درست و دقیق پشت سر گذاشته است.
فراتر از حماسه و تاریخ
اگر گفتهاند فردوسی ناموس ادب فارسی است گزافه نگفتهاند (حضرات، شاهنامه بخوانند یا نخوانند)؛ اگر هم فردوسی را تنها در وجه پاسداری از قالب زبان و فرهنگ محدود کردهاند، غفلت ورزیدهاند. فردوسی اگرچه عظیمترین گنجینه منظوم تاریخی ما را فراهم آورده اما در وجه ادبی نیز سرآمد است اگر فقط و فقط به پیشینه شعر فارسی تا پیش از او توجه کنیم و انصاف بدهیم که او اولین کسی است که به طور جدی و فارغ از تفنن و چشمداشت و... زبان را به عنوان میدان تجربهای طاقتسوز برمیگزیند. کاری به شاعرانگیهای شاهنامه هم که نداشته باشیم (و البته تازگیهای رواییاش در داستانپردازی)، نهادن پله اول برای سربرآوردن دیگرانی چون حافظ که الحمدلله همه به شاعربودنش معترف هستند، سهم کمی از شعر این دیار و حتی این روزگار نیست.
نکته دیگری که به دلیل رنگ فراگیر حماسه در شاهنامه، کمتر مورد توجه قرار گرفته، موضوع تغزل در شاهنامه است (حداقل اینکه بیشتر، خواص از این زاویه به ماجرا نگریستهاند)؛ حال آنکه بیتردید در هیچکجای شاهنامه، حکیم توس از کارایی دوستداری غفلت نورزیده و به جدیترین شکل، در آفرینش پردههای خوشنقشاش، «مثنویغزل» سروده است. از «زال و رودابه» که یکی از دلکشترین غزلهای همه دورانهاست که بگذریم، میتوانیم در بسیاری از داستانهایی که شاید خیلی از ایرانیان(!) اسمش را هم نشنیده باشند، از این نکته سراغ بگیریم؛ داستانهایی که شاید در تعریف اولیه ما از تغزل نگنجند.
جاه یا مهر؟
شاید یکی از قرینههایی که چربش عشق بر حماسه در دیدگاه فردوسی را نشان میدهد داستان «همای چهرزاد» باشد؛ جایی که سالاری سپاه و شاهنشاهی، در برابر عشق مادر به فرزند کم میآورد و تسلیم میشود:
... همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد...
اما وقتی پادشاه، زن باشد و آبستن شود، دیگران در تواناییاش به دیده تردید خواهند نگریست:
... چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
همی تخت شاهی پسند آمدش
جهانداشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت...
هما به دلیل ضرورتهایی که برای ادامه حکومت خود حس میکند، فرزند را پنهان میزاید و
... ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوی آن کودک شیرخوار
بدانگه که شد کودک از خواب، مست
خروشان بشد دایهی چربدست
نهادش به صندوقدر نرمنرم
به چینی پرندش بپوشید گرم
سر صندوق را میبندند و پنهانی، آن را به فرات میسپارند. گازری، کودک را از آب میگیرد و 2دیدبان هما، برای او از سرنوشت صندوق خبر میبرند.
گازر و همسرش که بهتازگی کودکی از دست داده بودهاند از یافتن کودکی دیگر، بسیار شادمان میشوند
... سیم روز داراب کردند نام
کز آب روان یافتندش کنام...
و از ترس اینکه مبادا کسی از سرّشان آگاه شود و کودک و جواهراتی که در صندوق بوده را از آنها بگیرد، شبانه از دیار خود میروند. داراب میبالد و گردن میافرازد:
... به کُشتی شدی با بزرگان به کوی
کسی را نبودی تن و زور اوی...
پس از سالها فرزندخوانده جوان از سرّ گازر و زنش آگاه میشود؛ برای مرزبانی پیش رشنواد میرود و نام مینویسد. سپاه ایران برای جنگ آماده میشود و
... بیامد ز کاخ همایون، همای
خود و مرزبانان پاکیزهرای
بدان تا سپه پیش او بگذرند
تن و نام و دیوانها بشمرند...
... چو دید آن بر و چهره دلپذیر
ز پستان مادر بپالود شیر...
از بقیه ماجرا میگذرم که مادر و فرزند یکدیگر را مییابند و داراب به شاهی میرسد اما همین بیت پایانی کافی است که یک عشق مادر و فرزندی به تاثیرگذارترین شکل بیان شود و اگر فردوسی «دوستداری» را همهچیز نمیدانست، نمیتوانست بزرگی ماجرا را اینقدر مختصر و مفید در جوشیدن شیر از سینه مادر – آن هم در صف لشکر - نشان دهد.
نکته دیگر اینکه حکیم توس با ترسیم این چهره مهراندوده از هما، شاید میخواهد این نکته را نیز یادآور شود که آنهمه تحمل همای در جدایی از فرزند، تنها به خاطر جاهطلبی و خودخواهی نبوده بلکه این مادر ایرانی چنین فداکاریای میکند چون وظیفه خود را در نگهبانی از آیین و خاک، مهمتر از پرورش تنها یک فرزند تنی میداند.
غزلحماسه
شاید بخشی از بیتوجهی ما به نگاه تغزلی فردوسی در این نکته نهفته باشد که حواسمان نیست به اینکه فردوسی هیچگاه حماسه را تنها در وجه خشن و قدرتطلبانه آن پیش نمیبرد؛ یک بار وقتی رستم باید از پیروزی بر سهراب سرمست باشد، پای دل را به میان میکشد و داغی به جان همه مینشاند و بار دیگر در حالی که فریدون از داغ ایرج خسته و فرسوده است، در زادهشدن منوچهر، دنیا را رنگی نو میزند:
... بدو گفت موبد که ای تاجور
یکی شاد کن دل، به ایرج نگر
جهانبخش را لب پر از خنده شد
تو گفتی مگر ایرجش زنده شد...
و از این دست کشاکشهای دلکش و جانسوز در شاهنامه کم نیست اگر حوصله و باور سترگی باشد و اگر در تعریف غزل دقیقتر باشیم.
و اما عشق
اگرچه مقدمه درازدامن شد، بخش قابل توجهی از متن بود چراکه منزوی به عنوان شاعری که هستیشناسی او از بن، چیزی جز عشق نیست، در مواجهه با متنی چون شاهنامه نیز خوانشی جز آنچه پیش از این آمد نداشته است. و البته خواص بهتر میدانند که متنی چون شاهنامه دریایی است که هرچه در آن بیشتر فروبروی، مزه شناوربودن را بیشتر خواهی چشید؛ غوری که برای حسین منزوی حدود 15سال پیاپی و به قولی هر شب ادامه داشته است. در چنین حالی آیا میتوان جز آنچه در غزلهای منزوی اتفاق افتاده را انتظار داشت؟
اساسا غزلهای منزوی از چند زاویه - چه در شکل و چه در ماهیت- بینظیرند و وقتی غزل او بیشتر سروری میکند که همه این ویژگیها در جان متغزل او که اکسیر اصلی است، درمیآمیزند و غزل ناب میشوند؛ حتی وقتی که او غزلمرثیه مینویسد. اینجا جای پرداختن و حتی اشاره به تکتک این ویژگیها نیست چراکه مجال آن نیست؛ پس به آنچه به موضوع اصلی نزدیکتر است میپردازیم. یکی از بارزترین وجوه شعر منزوی که چیزی جز غزل نیست (چه در قالب غزل، چه آزاد و...) نگاه همواره او به اسطورهها و بازخوانی و بازآفرینی مجدد آنهاست و در این بین اسطورههای شاهنامه نقش پررنگی را به خود اختصاص دادهاند. کم نیستند غزلهایی که منزوی از میانبر آنها به هر بهانهای به شاهنامه سرک میکشد؛ انگار میخواهد یادآوری کند که «سرشت» و «سرنوشت» (دو واژهای که او مدام با آنها کلنجار داشت) برای آدمی همان است که بوده و تنها در دورههای گوناگون بازآفرینی شده است و خود نیز از همین زاویه به ماجرا مینگرد و اصلا شاهنامه را شاهد میگیرد تا نهایتا به بیت پایانی برسد:
تقدیر، تقویم خود را تماما به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوشدارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم، فرزند خود را ندید...
... نقشی از آغاز یک عشق - آمیزهی اشک و خون ناتمام –
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مهآلود گردآفرید
*
سهراب آنروز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آندم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
وشاید آنشب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید و با او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرومیچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غمانگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید؟
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای زخم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
*
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر، قربانی خویش را برگزید
منزوی در هر واژه و هر سطر این غزل به گوشهای از برداشتهای خود از شاهنامه میپردازد و سعی میکند در این پرداختن، از تجربههای روزمره مردمان روزگار خودش نیز رمزگشایی کند؛ چنان که در مصراع اول با آوردن قید «تماما» تکلیف همه دورانها را مشخص میکند تا مخاطبِ دقیقتر، از همینجا بفهمد که شاعر، حکم خودش را صادر کرده و از این به بعد در پی محاجّه است و البته در این بین، تاسف منزوی از این است که چرا مهر و عشق در این میان کم میگذارند تا تقدیر، اینچنین بتازد و دوستداری رنگ ببازد. این پرسش وقتی پررنگتر میشود که به احتجاجات درونمتنی شاهنامه شبیه آنچه مثلا در همان داستان همای بدان اشاره کردیم نیز توجه داشته باشیم.
و البته شاعر عاشقپیشه ما حسین منزوی نیز اگرچه در وهله اول با هیچکدام از این دلایل، رستم را تبرئه نمیکند اما خود خوب میداند که آنجا نیز تقدیر، افسار رخش را میگیرد و رستم را به دنبال او به خوابگاه تهمینه میکشد و باز هم خوبتر میداند که از همه این باید و شایدها که بگذریم، به عشق برمیگردیم که انگار چون تقدیر، گریزی از آن نیست، با این تفاوت که عشق از هر دو سر شیرین است؛ چه وقتی که در باغ دوشیزگی بچمد و چه وقتی که با آلودن دست به خون عزیزی به خاطر عزت ایران فراهم آید.
و نهایتا منزوی با من خواننده و دل خودش اینگونه کنار میآید که اگرچه مصیبت و فاجعه در نجنبیدن مهر رستم نهفته ولی این دست از آستین سرنوشت برآمده که بیتردید در سرشت آدمی تنیده است. جالب اینکه در بیت آخر با اشاره به «قوچ بهشتی» منزوی به نوعی قرینگی در داستانهای ابراهیم و اسماعیل و رستم و سهراب میرسد که هرکدام بنا به تقدیر به گونهای رقم میخورند.
اما اشاره زیبا و ظریف دیگری نیز در یکی از بیتهای این غزل نهفته است؛ عشق سهراب به گردآفرید که اگرچه جایی به آن صراحتا اشاره نشده ولی بوی آن از بین بیتهای شاهنامه میتراود و منزوی به این میاندیشد که اگر سهراب کشته نمیشد، چه پرده رنگین دیگری از عشق پیش چشمها گشوده بود!
پردههای دیگر
از این غزل که بگذریم، منزوی حتی آنجا که از روزگار خود و البته همروزگاران خود گلایه دارد، نیز از همین زاویه نگاه میکند:
ما میتوانستیم زیباتر بمانیم
ما میتوانستیم عاشقتر بخوانیم
ما میتوانستیم بیشک... روزی... اما
امروز هم آیا دوباره میتوانیم؟
همینجاست که نگاه منزوی بیش از آنکه به «ما»یی باشد که «من» و «تو» است، به یک «من» و «تو» سرشتی است و حالا به این میاندیشد که این سرشت مشترک آیا به سرنوشتی مشترک نیز خواهد انجامید یا نه و چرا نه!؟ و همینجاست که یک بار دیگر تجربههای سرشتین خود را مرور میکند:
... با هفتخوان این توبهتویی نیست، شاید
ما گمشده در وادی هفتادخوانیم! ...
و بعد، در همین بازخوانی به نتیجهای میرسد که چندان برای «من» و «تو» امروزی خوشایند نیست:
...یک دست آوازی ندارد نازنینم!
ما خامشان، این دستهای بیدهانیم
افسانهها میدان عشاق بزرگاند
ما عاشقان کوچک بیداستانیم
و همینجاست که باز میتوان همنوایی منزوی با فردوسی را رد زد. خوب یادم هست که جایی این غزل را خواندم و کسی درباره همین بیت پایانی گفت: «اسطورهها به جای افسانهها خوشتر مینشست». من هم نسبت بزرگی را با «اسطوره» و «میدان» فراهمتر یافتم؛ به جای «عشاق» هم میتوانست کلمهای متناسب با اسطوره بنشیند! اما آن «من» هنوز نمیدانست که «ای عشق همه بهانه از توست» و حالا که به بازخوانی شاهنامه مینشیند و در اوج حماسه نیز تغزل را بهانه اصلی مییابد، دیگر شک نمیکند که حسین منزوی نیز قطعا به «اسطوره» فکر کرده و آن را پس زده است تا جای «عشق» تنگ نشود. و باز هم به این نتیجه میرسیم که منزوی نیز با نگاهی از قبیل آنچه در فصل آغازین این مطلب گفته شد به شاهنامه مینگریسته است؛ ضمن اینکه این نکته نیز در کلمات منزوی هست که باید آنفدر بلند پرید که بتوان حتی به عرصههای دوردست افسانه نیز قدم نهاد.
شاید وقتی دیگر
منزوی در بیش از 30 شعر خود صراحتا از شخصیتهای شاهنامه سراغ گرفته است و در بیشتر مواقع نیز آنها را در عرض مردمان روزگار خویش قرار داده تا سنجهای قابل اعتماد در داوری داشته باشد. در این بین او بیش از همه از «سیاوش» سراغ میگیرد؛ حتی با دیدن خورشید:
تشت زری است خورشید، گلگون، لبالب از خون
تیغ که باز کردهست خون از رگ سیاووش؟
یا حتی وقتی میخواهد خودش را در پرهیز قیاس کند:
من سیاوش نیستم در پاکی و او نیز
همچنان سودابه بیپرهیز میآید
*
تا نگذری از خویش چو زآتش که سیاوش
با عالمی از آب هم آلودهای ای دل
یا وقتی به اسطورههای ملی- دینی میپردازد و از خون خدا میگوید که
جاری شده از کرببلا آمده وانگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
و حتی درگیری او با این نام آنقدر زیاد است که از امکانات لفظی آن نیز در کنار همه معناها بهره میجوید:
نوبت
با چشمهای توست
- جفتی سیاوشان کماندار -
اما او از رستم با عناوین مختلف و در جایهای گوناگون یاد میکند و نگاهی همهجانبه به او دارد؛ همانگونه که خود فردوسی نیز تنها او را در هر گریوهای میآزماید. منزوی همانطور که از رستم انتظار پهلوانی و نجاتبخشبودن دارد، تنهاییها و دلتنگیهایش را نیز از یاد نمیبرد و هر بار نیز یادآور میشود که حتی او هم که کلید آزادی و رهایی است، خود گرفتار کینه و تنگنظری کاووس است و بر او دریغ میخورد:
هزار رستم و سهراب مردهاند و هنوز
دریغ میکند از نوشدارویی کاووس
و دریغ میخورد که شاید حالا دیگر اگر رستمی هم باشد، در یکی از همان پردههای اول در چاه نابرادری بیفتد:
بفکن پر سیمرغ در آتش که رخش اینبار
بیصاحب از هنگامه اسفندیار آمد
عریان و بیزین و لگام اما به دندانش
یک لخته از پیراهن خونین یار آمد
دیگر کدامین آشنا از پشت خنجر زد؟
دیگر کدامین دوست با دشمن کنار آمد؟
و گاه نیز بر همه رستمهایی دریغ میخورد که انگار در زمانه از هرسو دوره شدهاند:
رودابه من رودگری کن که فتادند
در چاه شغادان زمان، تهمتنانت
و البته منزوی اینجا نیز از درهمآمیختن درخشندگیهای ستارههای ذهنش غفلت نمیکند و وقتی کار به افسوس میکشد، تاثیر ماجرا دوچندان میشود:
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علیست
چاه مرگیست که پنهان به ره تهمتن است
گاهی نیز به سراغ بیژن میرود؛ خصوصا آنجا که صحبت از اسارت و دوستداری در بین باشد:
این آسمان بی تو گویی سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را بر چاه بیژن گرفتهست
یا
میپوسم از حسرت درون خانهای که
دلتنگی و ظلمت به چاه بیژن آموخت
و گاهی سختی عاشقی را با ترکیبی از این شخصیتها نشان میدهد:
بر سر چاهش ای پری تهمتن ار نیاوری
سنگ دگر چه افکنی بر سر بیژن؟ این مکن
یا
رسد تا رستمی از ره، منیژهوار روی که
امید زیستن در قعر چاهم میشود امشب؟
دیگر شخصیتهای شاهنامه را نیز میتوان دراثار منزوی سراغ گرفت ولی چیزی که نهایتا از بررسی نگاه منزوی به این شخصیتها به دست میآید این است که منزوی اگرچه بسیاری اوقات از معبر حماسه وارد متن میشود ولی همواره چون فردوسی با سنجه دوستداری داوری میکند و از یاد نبریم که منزوی یکی از شاعران معاصری است که با وطنش، کم نرد عشق نباخته و تنها کافی است به همین بیت او نگاهی دوباره بیندازیم تا همسوییهایش با فردوسی را نیز بیشتر دریابیم:
ایرانم ای معشوق ناب! ای ناب نایاب
وی عاشقانت بیشمار بیشماران
آنچه بدان اشاره شد، نه تمامی حماسهغزلهای فردوسی بود و نه همه غزلحماسههای منزوی؛ شاید وقتی دیگر باشد و مجالی فراختر که بتوان بیشتر به این تاثیر وتاثر پرداخت.
رباعی ها
میسوزم ازتب و دهانم تلخ است
حالم خوش نیست آسمانم تلخ است
ازکوزه همان برون تراودکه دراوست
دلگیرمشواگرزبانم تلخ است
*
من ازشب وازبی توشدن میترسم
ازبی تو شدن ازشب من میترسم
ازاینکه به دریا نرسم ازاینکه_
درخویش بگندم چولجن میترسم
*
چیزی ازمن نمانده جزخاکستر
بربادبده هرآنچه دارم یکسر
چشمانت رامگیرازمن اما
من ازشب میترسم ازشب می تر...
*
دورازتوزمین و آسمان سرگردان
پیراهن من گورواتاقم زندان
تاصبح توراگریستم تا خود صبح -
باران باران هی باران هی باران
------------------------------------------------
آثار/ مجموعه ی چاپ شده چشمان تو شناسنامه ی من است 1380پشت این غزل مردی است از همیشه عاشقتر1388